|
یاداشتهای از سیاهی تاریخ ... |
|
لکه های سیاهی را که سعی می کنند در زباله دان تاریخ قائیم کنند؛ اما هرگز...! |
برادران خواهران عزیز! همکاران محترم ! مرامیشناسید!
احمد بهزاد هستم یکسال است که باهم همصنفی هستیم . از آنچه که می اندیشم و به آن عمل می کنیم کم بیش از همدیگر اطلاع داریم . اما چیزهای هم هست که هنوز برای یکدیگر نگفته ایم .
من برخلاف آنچه که رئیس محترم شورا چندبار باعنوان داکتر خطاب کرد، تمام تحصیلات ام تا صنف دوازده بیشتر نیست که آن هم در مکاتب شبانه خوانده ام. چون انقلاب همچنان که بر تمام نسل من تحمیل شد مرا چنان در خود فشرد که مجال زندگی و تحصیل یکی شد و من آن را به دو بخش قسمت کردم. روزها کار می کردم مخفیانه از دید پاسبانهای انصار و شبها درس وتحصیل.
آنچه امروزه آمده ام تا بگویم نتیجه و برآمد تحصیلات اکادمیک در پوهنتونهای لوکس و پنچ ستاره نیست، آنچه می گویم باز تاب روایت راویان عافیت جو هم نیست که از داخل قفسه های جهان بر آمده باشد.
من امروز می خواهم روایت گر داستان نسل خود باشم . من نماینده نسل سوم انقلابم، نسلی که بر بستر خشونت، تجاوز، ستم، زور گویی، قلدری، نخوت و استکبار چشم گشود، و در گوش خود از گهواره پیام رهایی، آزادی، جهاد، مقاومت، پایداری و عدالت شنید. این نسل با آرمانی که بزرگان برایش ترسیم کرده بودند ودر چار چوبی که دستهای پیدا و پنهان برای این نسل ساخت به پا ایستاد.
نسل من نسل شعار است. شعاری که این نسل هیچ وقت مجال نیافت تا خود بسراید نسل من نسل شعار های که بیشتر از بوی محبت و همگرایی بذر کینه می پردازد و تخم جور می نشاند. نسل من نسل خشونت است، من نماینده نسلی هستم که بجای تعلیم و تحصیل، مشق تفنگ وتمرین تیر کرد، هم کشت هم کشته داد.
نماینده این نسل امروز اگر سخن اش گزنده است برای این است که زبان انفجار و خشونت تلخ است و این نسل چه بسیار چشیده است این طعم مرگ آفرین را.
نسل من نسل سر گردا ن است ، نسل هجرت وتبعید ، نسل توهین تحقیر .
من نماینده نسلی هستم که هویت خودرا، شخصیت خودرا، تذکره و تابعیت خودرا، لهجه خودرا و زبان ملی خود را در اردوگاههای فاشیستی ایران وپاکستان جا گذاشته است .
من نماینده نسل سفید سنگم. نسل تل سیاه ام، نسل که به تحقیر افاغنه نامیده شد. نسل که چون بردگان در پای کوره های خشت پزی جان داد تا اهرام تکبر واستکبار فراعنه پا گیرد.
من نماینده نسل گریزان از هویت خود هستم، نسل گریزان از سفید سنگم. برای فرار از هویت خود عمری است که با شناسنامه خارجی که جعل کرده ام دلخوشم.
نسل تحقیرم، نسل تبعیدم، نسل آواره در بیابانم، نسل فراری از پولیسم، نسل ترسیده از شورای افاغنه ام، نسل مهاجر که نوازش انصار ندیده، سیلی انصار خورده ام.
نسل من هنوز مهاجر است، هنوز سر گردان است، هنوز خارجی ازاو بهره برداری می کند.
من نماینده نسلی هستم که می خواهم با آرمان نیا کانم با اعتقاد بمانم. از مقابله با نسل پیشینم گریزانم زیرا دیده ام که نسل پیشینم از مقابله با نسل پیشین خود طرفی نبسته است. نسل من می خواهد با گذشته اش دوست بماند، تحمل کند، جدی گرفته شود.
نسل من میخواهد با ایمان ترین نسل این سرزمین باشد و همچنان که در طوفان جهاد ویران شد می خواهد از نسیم آزادی و آبادی بهره مند باشد. او میخواهد تصویر قهرمان جهاد آزادیبخش خود را چونان تندیس های حماسه و ایثار بر چهارسوی وطن بیا ویزد وبر پای یک آرمان دیرین و مقدس سر افراز باشد.
اما انصاف دهید کجا مجال یافته است !!!
وادارش کرده ایم که با گذشته اش بستیزد. مجبورش کرده ایم از همه چیز انکار کند.
ما اورار ندیده ایم، دیده بان خارجی اورا یافته است، اورا حتی درداخل شورا که خانه همه نسل هاست نمی بینم .
این نسل باید خناق بگیرد تا اهل حل و عقد برایش تصمیم بگیرند و بر سرش معامله کنند.
من نسل سوم انقلابم. اما دیگر از انقلابی بودن خسته ام.
اگر انتخاب به دست من باشد به خشونت نمی اندیشم که تشنه محبتم. کینه نمی جویم که عاشقی را برگزیده ام. تخریب را می گویم بس است. اصلاح چاره این بی شمار رنجهای است که می بریم.
اما انصاف دهید تا کجا این انتخاب من جدی گرفته شده است؟؟؟
نسل من، نسل ویران شده از تحقیر است. نسلی که به او تلقین کرده ایم در بازی بزرگان جایی برای او نیست. او در این بازی فقط بازیچه است.
و امروز این نسل من است که به تحقیر ها پاسخ می دهد.
نسل من منکوب شده دو استعمار است. استعمار بیگانه که او را می رقصاند تا مشهورش کند و استعمار همسایه که او را منفجر می کند تا به بهشت گمشده اش رساند.
باور کنید این هر دو بر نسل تحقیر ها تحمیلی است.
اگر می رقصد جمپر و پتلونش عاریه است و اگر انتحار می کند فتیله دینامیت را هم از همسایه گدایی کرده است
نسل من می خواهد تبارز کند. مجالی نیست. جدی گرفته نمی شود.
نسل من امروز نسل انتحاری است.
نسل من، نسل در خون شناور پنجوایی است. تکه تکه می شود. قبری هم دیگر از خود بجا نمی گذارد. او قربانی بازی بزرگان است. و باز هم عقده ای این تحقیر دمادم را با انتخار خود می گشاید. و چه عجیب است که هیچ طرح امنیتی تا هنوز گنجایش طرح عقده های مرا نیافته است.
نسل من، نسل بریده از فرهنگ است.
این نسل نه دری می داند و نه دیگر پشتو حرف می زند. نسل من، نسل انگلیسی و اردوست.با یکی کار می جوید و با دیگری تبارز می کند. نسل من، نسل ترجمان هاست.
نسل من دیریست که رابعه را از یاد برده است. نه دیگر شعر او را می خواند و نه از عشق اوآگاه است قهرمان نسل امروز من توسلی شده است.
نسل من فرصتی بود برای تفا هم سنت و تجدد.
زیرا این نسل در کنار عقیده اش مجالی می جوید برای رفاه و تبارز.
اما با تحقیری که می شود هر دو را از کف داده است.
نه از سنت بهره برده است و نه هم به مزایای واقعی تجدد رسیده است.
یکی او را به انتحار می خواند و دیگری بزم رقص برایش می آراید.
من نماینده چنین نسلی هستم.
نسل مانده در بر هوت تنهایی. نسل گریزان از سفید سنگ بیگانه.
سفید سنگی که تا هنوز زخم تحقیرهایش بر روانم باقی است.و او هنوز دست از سرم بر نداشته. بر سرم معامله می کند! تقدیرم را می نویسد!
از حرفهای من آزرده می شود! از مهمانی که به خانه ای من آمده است او از من باج می خواهد!!!
و امروز و اینک منم، نماینده نسل سوم انقلاب، آمده ام تا نسلی که از تحقیر بیگانه خود را به انتحار کشانده است دعوت کنم برای مشارکت در زعامت کشورم.
و به نسل سر خورده از معامله، نسل گریزان از بازی بزرگان بگویم درین بازی دیگر بازیچه نباید بود.
و آمده ام تا با رأی خود به تمام سفید سنگهای جهان بگویم نسل پیاده نظام پا در رکاب شده است و این نسل زنده است. خیزش او را جدی بگیرید.
بدرود شنبه 14 دلو 1385
+ نوشته شده در 86/07/25ساعت توسط علی تابش
| ||||||