تبليغاتX
افغانستان درمسیرتاریخ
blogs Templates for your blog persianweblog
جوان افغان
افغانستان درمسیرتاریخ

 

تاریخ روابط بین الملل

درس اول                                                                                              

 وستفالیا و پیامد های آن

زمینه ساز این معاهدات جنگ های سی ساله مذهبی بود و دستاورد آن علاوه بر آزادی مذهبی که پیش از این هم به تایید امپراطوری مقدس رم _ جرمنی و پادشاه فرانسه رسیده بود عبارت بود از تایید حق شاهزادگان در امضای آزادانه پیمان های صلح یا اعلان جنگ. به این ترتیب پوسته امپراطوری شکاف خورد و چهارصد شاهزاده نشینی به حاکمیت و استقلال دست یافتند. چنین بود که وستفالی سمبل و نماد عصر جدید و نقطه آغاز دولتهای ملی قلمداد شد.

 زمینه ها

رنسانس و رفورم مذهبی به ترتیب زمینه های فکری و سیاسی تحولات بین المللی را فراهم آورد که به آن اشاره میکنیم.

رنسانس :

 رنسانس یا نوزایی به تحولی گفته میشود که از اواخر قرن پانزدهم تمام جنبه های زندگی مردم اروپای باختری را در برگرفت و موجب شگوفایی هنری ، ادبی ، سیاسی و اجتماعی شد.

جنبش اصلاح دینی:

 در قرون سیزده و چهارده میلادی ساختار کلیسا به گونه ای بود که هیچ تغییری را بر نمیتابید، در نتیجه سر چشمه این تحولات اجتناب نا پذیر به خارج از کلیسا منتقل شد. اگر بخواهیم علل بلافصل اصلاح مذهبی را برشماریم باید به سه علت اشاره کنیم:

-         علل مذهبی: نگرانی نسبت به آینده اعتقادات مذهبی مردم در پایان قرون وسطی ، دوستداران مذهب مسیح را به فکر اصلاحات انداخت. این انگیزه که از هوا خواهی مذهب سرچشمه می گرفت به محکومیت شیوه های متداول در کلیسا و طرفداری از رابطه مستقیم با خدا از طریق مراجعه مستقیم به انجیل انجامید.

-         اخلاق: سوء استفاده ارباب کلیسا از مقامات خود و اعمال خلاف شئون مذهبی ، اخلاق که از آنها سرمیزد باعث بی اعتباری آنها و روی برتافتن مردم از کلیسا می شد.

-         اقتصادی و سیاسی: یکی از مفاسد کلیسا ولخرجیها و اسراف هایی بود که هزینه آن از طریق تحمیل خراج به مومنین در همه سر زمین های اروپایی تامین و یا از طریق فروش بهشت به گناهکاران ثروتمند حاصل میشد. این تحمیلات که هم کمر مردم را خم میکرد و هم بر دولتها فشار وارد می ساخت باعث اعتراض دولتها و شاهزادگان میشد.

 جنگ های مذهبی و آثار آن

جنگ های مذهبی در واقع در حدود یکصد سال طول کشید ولی تنها 30 سال آن جنبه بین المللی داشت و این جنگها در واقع پایانی بود بر تداخل در حوزه دین و سیاست در اروپا. و می توان گفت بعد از این جنگها استقلال حوزه سیاست به رسمیت شناخته شد. و نخبگان جوامع اروپایی پذیرفتند که امور دنیوی به جهان خرد و سیاست تعلق دارد و امور عقیدتی و کلیسا به جهان وحی. و قلمرو و منطق  این دو جهان از یکدیگر جدا میباشد.

جنگ های سی ساله مذهبی از دو جنبه بررسی میشود:

الف : وضعیت امپراطوری مقدس و قدرت های دیگر جهان در قرن شانزدهم

ب : جنگ های سی ساله و قرار داد های وستفالی

 تحولات علمی و فلسفی

با ورود به قرون جدید اندیشه و علم هم تحول یافت و اروپای کلاسیک جای نگرشهای مابعدالطبیعه را گرفت. کلاس به معنای طبقه و جایگاه است و عصر کلاسیک به معنای تعریف و تشخیص جای درست هر موضوع و مفهوم است. و نتایج تحولات علمی و فلسفی عبارتند از :

1-     بیداری روحیه علمی            2-     جهش علمی

 تاریخ روابط بین الملل

درس دوم                                                                                            

نتیجه رنسانس در بعد سیاسی معاهده وستفالیا 1648

چرا معاهده و ستفالیا مبنای تاریخ روابط بین الملل قرار گرفت؟

زیرا پس از معاهده وستفالیا فرانسه به عنوان حافظ آزادی های شاهزاده نشینهای آلمانی در می آید و سر زمین هایی به مدت دو قرن به صورت منطقه نفوذ فرانسه شکل میگیرد. و بدلیل عدم وجود قدرت بزرگ دیگری فرانسه می تواند اقتدار خود را به عنوان قدرت اصلی در اروپای مرکزی اعمال نماید.

توضیح:  بعد از وستفالیا 1648 پنج قدرت اصلی وجود دارد  1- فرانسه     2- انگلستان     3- اتریش       4- پروس       5- روسیه  که همگی اروپایی هستند و نظام بین الملل را اروپا تعیین میکند، یعنی نظام بین الملل اروپایی است.

بعد از سال 1648 ابتدا فرانسه گسترش پیدا میکند و سپس نوبت انگلستان میرسد. در کنار آن کشور های پروس و اتریش بصورت دولت های مستقل که از بدنه امپراطوری مقدس جدا شده اند به رأس هرم قدرت بین المللی صعود میکنند و روسیه هم ضمن گسترش مرزهای اروپایی خود به عنوان یک قدرت برتر در حال ظهور است. اینها قدرت هایی است که در حال صعود هستند.

در مقابل اینها چهار قدرت در حال زوال هستند 1- امپراطوری مقدس روم    2- امپراطوری عثمانی     3- سوئدن

4- جمهوری لهستان.

نظامیکه در این دوره وجود دارد نظام موازنه قوا است که چند ویژگی دارد:

1-     تعداد قدرت ها طاق است.

2-     یک کشور باید موازنه گر باشد که دو قطبی نشود و موازنه یکطرف سنگینتر شود( موازنه گر حفظ وضع موجود به نفعش است)

3-     ائتلاف از کل کشور ها یا یک کشور به تنهایی توان تغییر نظام را ندارد.

 با توجه به حضور پنج قدرت اصلی پس از سال 1648 تا ختم سال 1945 ما شاهد شکل گیری یک نظام چند قطبی بر پایه موازنه قوا در اروپا هستیم. از سوی دیگر شاهد رقابت بین این کشورها در سه سطح متفاوت میباشیم.

1-     رقابت بین انگلیس و فرانسه در سطح نظام بین الملل

2-     رقابت بین روسیه و انگلیس در سطح اروپا و مناطق مجاور

3-     رقابت بین پروس و اتریش در سطح همسایگی

 عصر اقتدار فرانسه

بعد از معاهدات وستفالی چهار قدرت در برابر فرانسه وجود داشتند

1-     امپراطوری مقدس روم که توسط خاندان هابسبورگ اداره میشد و پس از معاهدات وستفالی به تدریج مناطق تحت نفوذ خود در هلند و سویس را از دست دادند و بیشتر به تثبیت اقتدار خود در اتریش پرداختند و میتوان گفت که به تدریج رقابت بین فرانسه و امپراطوری مقدس به رقابت بین فرانسه و اتریش تبدیل شد.

2-     جمهوری لهستان . این جمهوری در قرن 15 و 16 توانست قدرتمند گردد ولی بدلیل حملات مکرر کشور های همسایه و مداخله اشراف در سیاست و حکومت به تدریج تضعیف گردید. زیرا در لهستان پارلمان اعیان (سنا) پادشاه را انتخاب میکردند ولی برای جلوگیری از قدرت مند شدن پادشاه به وی تسلیحات و نیروی نظامی نمیدادند. در نتیجه پادشاه هر زمان که در مقابل حمله قرار میگرفت با دادن قسمت هایی از خاک کشور به یک پادشاه دیگر از وی تقاضای کمک میکرد . تا جایی که در قرن 17 این کشور به دفعات تجزیه شد تا اینکه در نهایت در قرن 18 از نقشه سیاسی اروپا جذف گردید.

3-     امپراطوری عثمانی . این امپراطوری نیز از اوایل قرن 18 و بعد از پیمان کارلوویتز (1699) که مجارستان را از دست داد راه زوال را در پیش گرفت. و سال 1919 تبدیل به ترکیه شد. دو قرن و بیست سال دوام کرد زیرا انگلستان حمایت میکرد و حافظ منافع امپراطوری اسلامی بود در مقابل روسیه. و کشور های عربی هم بعد ها با کمک انگلیس تجزیه شد.

4-     انگلستان . در این دوره انگلستان گرچه آینده درخشانی دارد ولی بدلیل اینکه مشکلات داخلی که در تمام قرن هفدهم در این کشور وجود داشت مشکلی برای فرانسه محسوب نمی شد. در واقع مشکل داخلی انگلستان مربوط به اختلاف میان سلطنت طلبان و بورژواها که در پارلمان انگلستان نماینده بودند بروز کرد و تا انقلاب با شکوه سال 1688 ادامه پیدا کرد. بورژواها طبقه متوسطی بودند که که منبع درآمد شان صنعت است = متخصصین.

 

 

 

 

 تاریخ روابط بین الملل

 

درس سوم                                                                                         

 امکانات و توانایی های داخلی فرانسه

1- ابزار حقوقی

الف: معاهده وستفالی 1648

ب : معاهده پیرنه 1659

ج : معاهده الیوا و کپنهاک 1660

2- سلطنت طولانی لویی چهاردهم ( خورشید شاه)

 1- ابزار های حقوقی

الف: معاهده وستفالی 1648

این معاهده باعث گردید تا علاوه بر ضعف خاندان هابس بورگ اتریش، کشور فرانسه به عنوان تضمین کننده آزادی و استقلال شاهزاده نشین های آلمانی و تثبیت کننده وضعیت موجود در منطقه اروپای غربی و مرکزی در آمد.

ب : صلح پیرنه

در سال 1648 و زمانی که لوی چهاردهم در دوران صغارت به سر میبرد اعیان فرانسه شورشی را بر پا کردند که کشور اسپانیا از این شورش حمایت می نمود. در این میان فرانسه موفق گردید که با انگلستان اتحادی را علیه کشور اسپانیا ایجاد نماید. دلیل نزدیکی انگلستان به فرانسه در این دوره این میباشد که هلند رقیب دریایی انگلستان متحد اسپانیا است و انگلستان با نزدیکی به فرانسه در واقع قصد تضعیف هلند را دارد که درنهایت انگلستان و فرانسه موفق میشوند اسپانیا را در سال 1659 شکست دهند و قرار داد صلح پیرنه را ما بین فرانسه و اسپانیا امضاء کنند.

براساس این قرار داد پادشاهی اسپانیا مجبور بود یکی از دخترهای خود را به عقد لویی چهاردهم در آورد. این اقدام به فرانسه امکان میداد تا در دعواهای مربوط به جانشینی پادشاه اسپانیا دخالت کند.

ج : پیمان الیوا و کپنهاک

در سال 1656 سوئدن به خال لهستان حمله میکند در مقابل ائتلافی از کشورهای روسیه، لهستان، دانمارک و براندربورگ علیه سوئدن ایجاد میگردد و فرانسه برای جلوگیری از شکست سوئدن به نفع این کشور وارد جنگ می گردد و با توجه به قدرت فرانسه این کشور موفق می گردد پیمان صلح الیوا را در سال 1660 میان سوئدن و لهستان به امضائ برساند و پس از آن نیز قرار داد  کپنهاک را نیز به امضای سوئدن و دانمارک می رساند. در این دوره در واقع می توان گفت که فرانسه با این اقدامات خود را به عنوان حافظ موازنه قوا و تصمیم گیرنده اصلی در مسایل اروپا مطرح مینماید.

 2- سلطنت طولانی لویی چهاردهم (72) سال

تا 1661 حکومت دست خودش نیست و مازارن صدر اعظم حکومت را اداره میکند

سلطنت لویی چهاردهم را باید به دو دوره پیشرفت و توقف تقسیم کنیم

 الف : دوره پیشرفت

این دوره از سال 1661 که لویی چهاردهم پس از فوت مازارن صدر اعظمش حکومت را در دست میگیرد، تقریبا تا اوایل دهه 1690 را شامل میشود.

 ب : دوره دوم ، دوره تثبیت و توقت

ازسال 1683 سه رویداد اوضاع را به ضرر پیشرویهای فرانسه دگرگون میکند که باعث توقف فرانسه میگردد.

1-     شکست امپراطوری عثمانی

2-     انقلاب با شکوه انگلستان (1688)

3-     لغو فرمان نانت از سوی لویی چهاردهم

 شکست امپراطوری عثمانی

شکست امپراطوری عثمانی در برابر اتحاد امپراطوری مقدم رم، لهستان و روسیه باعث گردید تا امپراطوری مقدس رم از جانب شرق و منطقه اروپای شرقی خاطر جمع گردد و به طور طبیعی به سمت دشمن دیرینه اش که در غرب اروپا وجود داشت یعنی فرانسه متوجه گردد و از این به بعد است که امپراطوری مقدس به دنبال ایجاد اتحادی از دولتهای کاتولیک علیه فرانسه و شخص لویی چهاردهم می باشد.

 لغو فرمان نانت

در سال 1598 هانری چهارم آزادی مذهب را در فرانسه به رسمیت شناخت اما لویی چهاردهم در سال 1658 این فرمان را لغو و پروتستان های فرانسه مجبور شدند فرانسه را ترک کنند و به کشور هلند مهاجرت کنند و از آنجائیکه ویلیام درانژ پادشاه هاند از مخالفین سر سخت لویی چهاردهم به حمایت از پروتستان های فرانسه و تشویق آنها به مبارزه با لویی چهاردهم و کشور فرانسه پرداخت.

 انقلاب با شکوه انگلستان (1688)

تاثیری که این انقلاب بر توقف فرانسه میگذارد به این دلیل است که با وقوع این انقلاب جیمز دوم پادشاه انگلیس از سلطنت خلع میگردد و بجای وی دامادش ویلیام درانژ پادشاه هلند به تخت سلطنت انگلستان می نشیند و از آنجاییکه وی بر خلاف جیمز دوم از دشمنان و مخالفین لویی چهاردهم است. کشور فرانسه بطور طبیعی یکی از متحدین خود را از دست میدهد.

 روابط بین الملل در قرن 18

بزرگترین رویداد در قرن 18 انقلاب کبیر فرانسه در سال (1789) است. چراکه بعد از این مفهوم ملت به طور مستقیم وارد معادلات بین المللی میشود. حوادث قرن هجدهم را میتوان به سه دوره تقسیم کرد:

1-     دوره اول    1713  -  1740

2-     دوره دوم    1740  -  1689 

3-     دوره سوم   1789  -  1815

 دوره اول

در این دوره ما شاه آرامشی نسبی در نظام بین الملل هستیم و درگیری های مختلف این دوره بیشتر دنباله جنگ های جانشینی و استقرار قدرت های نوظهور اتریش و روسیه است. دلیل آرامش نسبی در این دوران را میتوان ضعف گذرای انگلستان بدلیل بحران های داخلی و هم چنین نیاز فرانسه و لویی پانزدهم به تحکیم مبانی داخلی قدرت خویش در فرانسه دانست. از این رو بدلیل وجود مشکلات داخلی مشابه در انگلستان وفرانسه ما شاهد وجود یک دوره صلح میان دو کشور هستیم.

منازعات در سه حوزه وجود دارد:

1-     حوزه مدیترانه

2-     حوزه شمال اروپا

3-     حوزه بالکان

 1-     حوزه مدیترانه: در حوزه مدیترانه دلیل اصلی منازعات رقابت میان امپراطوری مقدس و اسپانیا بود زیرا این دو قدرت از قبول پیمان صلح "راشتاد" که بعد از جنگ های جانشینی پادشاهی اسپانیا میان فرانسه و امپراطوری مقدس در سال 1714 امضاء شده بود راضی نبودند و به دنبال تغییر نتایجی بودند که از این صلح سرچشمه میگرفت.

2-     حوزه شمال اروپا: به دلیل ضعف سوئدن در سال های پس از 1715 رقابت میان روسیه به رهبری پتر کبیر که از سال 1682 تا 1725  بر روسیه فرمان روایی کرد با کشور های اسکاندیناوی و هم چنین انگلستان برای تسلط بر سرزمین های سوئدن شکل گرفت که در نهایت به جنگ میان روسیه و هانور تبدیل شد.

3-     حوزه بالکان: دلیل اصلی منازعات در این منطقه ضعف عثمانی در این دوره است و ما شاهد رقابت میان روسیه و عثمانی و اتریش در این دوران در منطقه بالکان به منظور تجزیه بیشتر متصرفات اروپایی امپراطوری عثمانی از سوی دو قدرت روسیه و اتریش هستیم.

  تاریخ روابط بین الملل

 

درس چهارم                                                                                         

 چگونگی پایان منازعات

پس از شکست عثمانی از امپراطوری مقدس رم در سال 1718 و تحمیل قرارداد "پاسارویتز" به این امپراطوری شارش ششم امپراطور امپراطوری مقدس به دلیل آسوده خاطر شدن از جانب شرق و امپراطوری عثمانی بدنبال تضعیف قدرت اسپانیا برمی آید. از این رو اتریش با پیوستن به اتحاد مثلث لاهه که مرکب از انگلستان و فرانسه و هلند است و به منظور حفظ دستاوردهای پیمان"اوترخت" که در سال 1717 منعقد شده بود، این تحاد را به اتحادچهار گانه تبدیل مینماید و باعث می گردد تا فلیپ پنجم پادشاه اسپانیا دست از ادعا بر تاج و تخت فرانسه بردارد و با این چهار قدرت همراه گردد. از سوی دیگر جنگ در منطقه شمال که میان هانور و متحدانش با روسیه در جریان بود به شکست روسیه و عقد قرارداد "استکهلم" در سال 1719 و سپس قرارداد " نشیتاد" در سال 1721 منجر شد. میتوان گفت که نتایج جنگ ها به اینصورت بود که اسپانیا به عنوان رقیب دریایی انگلستان تضعیف شده و روسیه نیز نتوانست به عنوان یک قدرت مسلط و رقیب انگلستان در شرق اروپا ظهورنماید. هر چند این کشور توانست بر قسمت اعظم سواحل دریای بالتیک مسلط گردد. شامل لیتوانی – لیتونی و استونی.

 پایان آرامش نسبی جنگ جانشینی لهستان 1733 – 1740

پس از مرگ آگست دوم پادشاه لهستان در سال 1733  کشور های فرانسه ، اسپانیا و ساردنی از پادشاهی "استانسیلاس لکزنیسکی" یعنی پدر زن لویی پانزدهم پادشاه فرانسه حمایت میکردند و کشورهای روسیه و اتریش از آگوست سوم فرزند پادشاه متوفی . از این رو میان این کشور ها جنگ شروع شد تا اینکه معاهده "وین" در سال 1738 میان فرانسه و اتریش به امضاء رسید و نواحی مختلفی از لهستان جدا و به این کشورها تعلق گرفت.

 دوره دوم ( 1740 – 1789)

1-     جنگ جانشینی اتریش ( 1740 – 1748)

2-     جنگ های هفت ساله ( 1756 – 1763 )

 جنگ های جانشینی اتریش

در سال 1740 فریدریک ویلهیم اول پادشاه پروس میمیرد و جای خود را به فریدریک دوم میدهد. علاوه بر این شارل ششم ، امپراطور امپراطوری مقدس نیز در این سال وفات میکند و به جای وی "ماری ترز" امور سلطنت را در امپراطوری مقدس به عهده میگیرد. در این میان شارل آلبر امیر " باوییر" مدعی جانشینی شارل ششم است و فرانسه بر اساس رقابت دیرین خود با خاندان هابسبورگ که بر امپراطوری مقدس سلطنت میکردند از شارل آلبر حمایت مینمایند و فریدریک دوم نیز پادشاه پروس بخش هایی از منطقه " سیلزی" که متعلق به اتریش است را تصرف می نماید. در این میان انگلستان به حمایت از ماری ترز می پردازد. از این رو است که ما شاهد شکل گیری جبهه فرانسه و پروس در مقابل انگلیس و اتریش هستیم تا اینکه در سال 1748 قرارداد صلح "اکس لاشابیل" میان طرفین به امضاء میرسد و هم چنین با مرگ شارل آلبر "فرانسوادویرن" شوهر ماری ترز در سال 1745 به عنوان امپراطور امپراطوری مقدس انتخاب می گردد.

خاندان هابسبورگ از سال 1745 -1748 سلطنت نمی کند و فرانسوا به عنوان امپراطور امپراطوری مقدس است.

 جنگ های هفت ساله

از آنجاییکه انگلستان در این دوران خواهان برتری کامل بر فرانسه است ، در سال 1755 تمام کشتی های تجاری فرانسه را در هند و امریکا توقیف مینماید. در کنار این مسئله اتریش نیز در پی جبران صدمات ناشی از جنگ جانشینی به تحریک احساسات مذهبی کاتولیک فرانسه علیه پروس دست میزند، از اینرو در این دوران پروس به دلیل عدم تأمین منافع و اطمینان به متحد فرانسوی خود به انگلستان گرایش پیدا میکند به همین دلیل جنگ های هفت ساله که در آن فرانسه و اتریش علیه پروس و انگلستان می جنگیدند آغاز میگردد. لازم به ذکر است  که در این جنگها، روسیه نیز از اتریش حمایت مینماید. در این جنگ ها فرانسه بازنده اصلی است زیرا متصرفات خود را در هند و کانادا از دست داد و انگلستان جزایر " مارتینیک و کوبا" را تصرف نمود. جنگ های هفت ساله نیز با انعقاد پیمان پاریس در سال 1763 میان فرانسه و انگلستان و با پیمان "هوبرتبورگ" میان اتریش و پروس پایان می یابد اما سه دلیل را میتوان بیان نمود که به خاطر آنها جنگ های هفت ساله به پایان رسید.

1-     مرگ الیزابت دختر پتر کبیر امپراطوریست روسیه و روی کار آمدن پیتر سوم در سال 1762 و اعلان بیطرفی روسیه.

2-     روی کار آمدن جورج سوم به جای جورج دوم در سال 1760 در انگلستان که وی نیز خواهان صلح بود.

3-     ضعف نظامی و مالی فرانسه ( مهم ترین دلیل)

 تاریخ روابط بین الملل

درس پنجم                                                                                        

 دوره سوم انقلاب کبیر فرانسه تا کنگره وین ( 1789- 1815)

از زمان لویی شانزدهم در سال ا792 تا سقوط ناپلئون در سال 1815 فرانسه پیوسته دچار جنگ بود و این جنگ ها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد:

دوره اول از انقلاب تا کودتای " برومر" و روی کار آمدن بناپارت در سال 1792

دوره دوم از سال 1799 تا 1815  کنگره وین. (دوره ناپلئون)

 دلیل برگزاری کنگره وین

براساس معاهده سال 1814 پاریس که بدنبال استعفای ناپلئون و پیمان "فوشن بلو" مقرر شد به منظورتقسیم سرزمین های باز پس گرفته شده از فرانسه ، کنگره ای مرکب از نمایندگان تمامی دولتهای اروپا تشکیل گردید. از شخصیت های برجسته و رهبران کشورها میتوان به تزار الکساندر امپراطور روسیه، فرانسیس اول امپراطور اتریش، فریدریک سوم پادشاه پروس، مترنیخ ( صدر اعظم) از اتریش، کاسلری از انگلستان ، تالیران از فرانسه، هاردنبرگ سوم از پروس اشاره کرد.

ذکر این نکته ضروری است که از امپراطوری عثمانی کسی به کنگره وین دعوت نشد. باید گفت که گرچه از هر کدام از کشور های اروپایی نمایندگی در این کنگره شرکت داشتند ولی صرفا چهار کشور انگلستان، اتریش،  روسیه و پروس تصمیم گیران اصلی در کنگره وین بودن.

 اهداف و منافع قدرتهای اصلی در کنگره وین

1-     اهداف انگلستان: بیشتر در ارتباط با سلطه کامل این کشور بر مستعمرات و برتری دریایی استوار بود، انگلستان در این زمان به این نتیجه رسیده بود که برای رسیدن به هدف خویش بیطرفی روسیه و فرانسه لازم است. انگلستان برای بی اثر نمودن واکنش های فرانسه در پی اجرای این نقشه بود که در ازای گرفتن "کاپ و سیلان" از هلند ، بلژیک را که از فرانسه پس گرفته بود به هلند بدهد تا هم فرانسه تضعیف گردد و هم هلند به فکر باز پس گیری مستعمرات خود نباشد. وابستگی متقابل منفی – رابطه با جهان. در مورد روسیه نیز دیپلماتهای انگلیسی در کنگره وین بر این عقیده و باور بودند که نباید روسیه بر لهستان تسلط یابد و برای مقابله و ایجاد توازن قوا، باید از اتحاد پروس و اتریش در مقابل روسیه استفاده نمود. در مورد اتحاد آلمان انگلیسی ها براین نظر بودند که وجود یک آلمان متحد میتواند خطری بزرگ برای انگلستان محسوب گردد. در مجموع موضع گیری انگلستان در کنگره وین حکایت از ضدیت با روسیه ، فرانسه، هلند و پرتقال داشت.

2-     اهداف اتریش: در مورد دیدگاه و اهداف اتریش میتوان گفت که هماهنگی نسبتا کاملی با اهداف انگلستان در کنگره وین دارد و تنها مورد اختلاف در مورد گسترش حوزه نفوذ پروس بر شاهزاده نشین های آلمانیست که مترنیخ بر خلاف " کاسلری" تمایل به گسترش حوزه نفوذ پروس در این منطقه ندارد.

3-     اهداف روسیه: اهداف و منافع روسیه را میتوان در کنگره وین کاملا بر خلاف اهداف انگلستان دانست زیرا روسها در پی تسلط کامل بر منطقه بالکان و تضعیف بیشتر عثمانی میباشد که این امر هم چنین باعث تضاد منافع روسیه با اتریش در منطقه بالکان می گشت. از اینرو میتوان گفت تنها عامل وحدت بخشی میان قدرتهای بزرگ در کنگره وین تضعیف فرانسه و انزوای این کشور است.

 اصول نظم نوین بین المللی پس از کنگره وین

کنگره وین را میتوان مهم ترین واقعه قرن نوزدهم پس از معاهده وستفالی در روابط بین الملل دانست زیرا نظم قدیم که بعد از معاهده وستفالی بتدریج شکل گرفته بود بر اثر جنگ های ناپلئون و اصرار وی بر استقرار نظم فرانسوی بر نظام بین الملل درهم ریخته بود و پس از شکست وی لازم بود تا نظم نوینی پایه ریزی گردد. باید گفت اجزای نظم جدید در روابط بین الملل پس از کنگره وین شامل پنج قدرت اصلی یعنی انگلستان، روسیه، فرانسه، اتریش، و پروس بود که از سال 1648 – 1763  یعنی پایان جنگ های هفت ساله شکل گرفته بودند است. و در همین جنگ موازنه قوا نیز به عنوان یک اصل اساسی پذیرفته شده بود. پس لازم بود بعد از سقوط ناپلئون این عناصر بصورت یک نظم به تصویب برسد. میتوان گفت این نظم را " کاسلری" طرح و مترنیخ آنرا مشروعیت داد. در این دوره حافظ اصل توازن قوا، اتفاق قدرتهای اروپایی است که به کنسرت اروپا مشهور می گردد. بدین مفهوم که هرگاه کشوری بخواهد توافقات کنگره وین را نقض نماید با واکنش هماهنگ سایر قدرت ها روبرو خواهد گردید.

این کنسرت اروپایی توانست تا پایان قرن نوزدهم با تمام تحولاتی که در روابط کشورهای اروپایی بروز کرد تداوم یابد و از جمله در سال 1830 که فرانسه می خواست بلژیک را ضمیمه خویش نماید با واکنش سایر قدرتها روبرو گردید. یا در سال 1853 در جنگهای "کریمه" که سه قدرت انگلیس، فرانسه و اتریش در مقابل توسعه طلبی روسیه متفقا ایستادند. حتی میتوان کنگره برلین را در سال 1878 و کنفرانس پکن در سال 1895 را نیز نشانه هایی از حاکمیت کنسرت اروپا بر روابط کشورها دانست.

 کنگره وین و پادشاهی های اشرافی

با وقوع انقلاب کبیر فرانسه که خود ناشی از رشد طبقه نوین بورژواها در فرانسه و همچنین اروپا بود اندیشه های این طبقه چون، دمکراسی و آزادی تاثیر خود را در سراسر اروپا به ویژه کشورهای صنعتی گذاشت. کنگره وین در واقع سدی محکم در مقابل این اندیشه های انقلابی بود و خواستار حفظ سنتهای گذشته وحکومت سلطنتی و اقتدار طبقه اشراف بر مردم بود. در واقع بعد از کنگره وین تمام پادشاهانی که توسط ناپلئون از سلطنت و حکومت کنار رفته بودند دوباره به به تخت بازگشتند و تمامی وعده های داده شده مبنی بر حق مردم در تعیین سرنوشت خود، به فراموشی سپرده شد. از اینروست که نظام های پادشاهی در مقابل امواج آزادی خواهی به اتحاد های بیشتری دست می زنند.

 اتحاد مقدس

اتحاد مقدس که بنا به پیشنهاد تزار الکساندر اول تزار روسیه ایجاد شد را میتوان اتحادی دانست که تلفیقی از مذهب، دیپلماسی و صلح ضروری را در خود داشت. براساس اعلامیه تزار که در 26 سپتامبر سال 1815 به امضاء رسید آمده بود که سلاطین سه گانه روس، پروس و اتریش احکام مسیحیت را در روابط مابین خود در نظر قرار بدهند و اختلاف های خود را با مسالمت حل وفصل مینمایند و در مواقع لزوم به کمک یکدیگر آمده و یکدیگر را به چشم برادر می بینند.

اهداف سیاسی : تزار در واقع می خواست با اتحاد مقدس روسیه را از انزوای پس از کنگره وین که در نتیجه تضاد منافع این کشور بخصوص با اتریش بوجود آمده بود خلاصی دهد و از سوی دیگر با تأکید بر وجه مشترک مذهبی با سایر اروپائیان موضع خود را در قبال امپراطوری عثمانی تقویت نماید. هر چند باید گفت که تضاد منافع انگلیس و اتریش در بالکان و شرق اروپا با روسیه بسیار عمیق بود.

 اتحاد چهار جانبه

عدم جامعیت اتحاد مقدس و تضاد منافع روسیه با انگلیس و اتریش سبب گردید که این دو کشور دست به ابتکار زده و پیمان چهار جانبه را امضاء نمایند. در این پیمان آمده است که چون اهداف کنگره وین که محو خطر ناپلئون و قدرت نظامی فرانسه بود، حاصل گردیده جلالت مئابان امپراطور انگلیس، پادشاه اتریش، پادشاه پروس و امپراطور روسیه، آسایش اروپا را بسته به حفظ نظم موجود بر قدرت سلاطین و قوانین اساسی میدانند. اهمیت پیمان چهار جانبه در این است که بیش از نقطه تمرکز تمام قرارداد ها و اتحاد علیه فرانسه است و لی بعد از این میتوان گفت نظارت بیشتری از سوی انگلستان و اتریش متوجه روسیه میگردد. در پیمان چهار جانبه هم چنین لزوم مداخله در خاک یک کشور علیه نیروهای انقلابی از سوی دولت های مذکور تایید شده است.

 کنگره اکس لا شاپل و سیستم سرکوب مترنیخ

زمینه شکل گیری سیستم سرکوب مترنیخ را باید متأثر از دعوای انگلیس و روسیه دانست. مترنیخ برای حفظ وضع موجود و سرکوب هر جنبش آزادیخواهی یا ملیت خواهی اتحاد سلاطین اروپا را تقویت کرد. بطور خلاصه سیستم سرکوب مترنیخ را باید واکنشی در مقابل انقلاب فرانسه و عقاید و افکاریکه از آن به خارج انتشار می یافت دانست. محور اساسی تفکر مترنیخ را نظام توازن قوا تشکیل میداد. مترنیخ براین عقیده بود که توازن قوا ابتدا باید در داخل کشور ها بوجود آید بدین معنی که ما شاهد شکل گیری نظم اجتماعی در مقابل نیروهای خرابکار باشیم و پس از آنست که می توان توازن قوا را بین دولتها ایجاد نمود. به عقیده وی هیچ چیز برای وجود دولت خطرناک تر از نهضت های ملی و آزادیخواه نیست. از اینرو بود که وی تشکیل یک اتحادیه از پادشاهی ها را به منظور تشکیل یک پولیس بین المللی علیه انقلاب لازم میدانست. زمان مناسب برای اجرای سیستم مترنیخ در واقع زمانی فراهم شد که مسئله تخلیه نیروهای چهار کشور اصلی یعنی انگلیس، اتریش، پروس و روسیه از خاک فرانسه در سال 1818  در گردهمایی صلح اکس لا شاپل مطرح شد. در این کنگره اختلاف اساسی میان روسیه و انگلستان وجود داشت بدین معنی که روسها مایل به دعوت از تمام کشورها و انگلستان معتقد بر این بود که کنفرانس میبایست میان چهار کشور و فرانسه برگزار گردد.

در همین کنگره نماینده فرانسه پیشنهاد میدهد که اتحاد چهارگانه با پیوستن فرانسه به این اتحاد به صورت اتحاد پنجگانه یا " پانتاریشی" در آید. در اینجا نیز روسیه موافق پیوستن فرانسه به این اتحاد هست و انگلستان مخالفت مینماید. در اینجاست که مترنیخ ابتکار عمل را بدست میگیرد. سه قدرت انگلیس، اتریش و پروس بر این عقیده بودند که باید فرانسه کنترول شود تا نتواند از آزادی خویش سوء استفاده نماید، زیرا فرانسه هنوز کانون تفکرات انقلابی بود. براین اساس چهار قدرت تصمیم گرفتند تا اتحاد خویش را حفظ نموده و در مواقع لزوم از نیروهای مشترک خود علیه بروز هرگونه آشوب در فرانسه، در این کشور مداخله نماید و پس از این تصمیم بود که به فرانسه اجازه شرکت در گردهمایی های آینده داده شد و پروتوکول نهایی کنفرانس های اکس لا شاپل را که میتوان از این پس از کنفرانس های اتحاد چهار گانه دانست در 15 نوامبر سال 1818 به امضای پنج کشور رسید و بدین ترتیب به نوعی اتحاد مقدس و اتحاد چهار گانه تلفیق حاصل شد و فرانسه نیز توانست وارد کنسرت اروپا شود.

 

 

 

 تاریخ روابط بین الملل

درس ششم                                             

 اوج گیری مبارزات آزادی خواهی

همانطور که پیشتر گفته شد پس از سقوط ناپلئون تقریبا تمامی نظامهای سلطنتی در اروپا به وعده هایی که به مردم خود در مورد تعیین سرنوشت داده بودند عمل نکردند ولی از میان شاهزادگان آلمانی تنها "گراندوک ساکس وایمار" بود که آزادی انتخابات را به ملت خود دادند. این عمل باعث شد تا سایر شاهزاده نشین های آلمان نیز پاره ای از امتیازات به مردم خود بدهند که این عمل نیز در واقع باعث انعطاف بیشتر پادشاه پروس در قبال آزادی خواهان گردید. این اقدامات باعث گردید همچنین مترنیخ به دنبال راه حلی باشد. وی موفق شد در بارهای وین و برلن را بر سر مسئله مبارزه با آزادیخواهان متقاعد نماید و سپس طی دو نشست، ابتدا در "کارلسباد" به سال 1819 و سپس در وین به سال 1820 کشورهای پروس، اتریش و تمامی اعضای کنفدراسیون آلمانی، یکسری شروط لازم را جهت محو آثار آزادیخواهی به تصویب برسانند. فشاریکه از سوی پروس و اتریش بر شاهزاده نشین های آلمانی در مورد کنترل آزادیخواهی اعمال شد باعث گردید تا آنها بدنبال نیروی سومی باشند که از آنها در مقابل دو کشور مزبور حمایت کند و به همین دلیل به روسیه روی آوردند. این اقدام مترنیخ را بر این عقیده کرد که اگر تاکنون تدابیر اتخاذ شده در جهت جلوگیری از شورشهای مردمی در آلمان بود باید تدابیری نیز جهت مخالفت آزادیخواهی دولت ها به عمل آورد. به این دلیل مجلس نمایندگان دولت های آلمانی حق مداخله و اعمال زور در مورد ممالکی که تصمیمات گرفته شده در "کارلسباد" و وین را محترم شمارند، به رسمیت شناخت.

 نهضت های آزادی خواهی در اسپانیا و ایتالیا

در 20 جنوری 1820 ازادی خواهان اسپانیا فردیناند هفتم را مجبور کردند که قانون اساسی سال 1812 را مجرا سازند. شش ماه بعد ازاین واقعه اهالی "ناپل" نیز در ایتالیا خواستار به اجرا در آمدن قانون اساسی شدند. مترنیخ برای حل این مشکل از اختلاف نظر روسیه استفاده کرد بدین معنی که روسیه خواستار دولت در امور اسپانیا بود که این خود نیز باعث داخالت در مستعمرات امریکایی اسپانیا نیز میگردید. که بطور واضح مخالفت انگلیس را بدنبال داشت. در کنار این مسئله مترنیخ کنگره ای را در "تروپو" در اکتبر سال 1820 با حضور نمایندگان کشورهای عضو کنسرت اروپا را بدون حضور نماینده انگلستان تشکیل داد و در آن حق مداخله قدرتهای اروپایی را به عنوان یک اصل به شرکت کنندگاه تفهیم کرد. کنگره دوم در ش"لایباخ" در جنوری سال 1821 تشکیل و اتریش حق مداخله در امور ناپل را به پادشاهان این منطقه قبولاند. در مورد اسپانیا نیز گردهمایی در سپتامبر سال 1822 در "ورون" واقع در ونیز صورت گرفت و طی آن توافق شد ( برخلاف نظر انگلستان) کشورهای روس، پروس، فرانسه و اتریش بطور جداگانه به حکومت اسپانیا اخطار دهند که "فردیناند هفتم" به سلطنت باز گردد و در غیر این صورت اسپانیا مورد حمله کشورهای مزبور قرار خواهد گرفت. و بدین ترتیب بود که قوای فرانسه در 24 ماه می 1823 وارد مادرید گردید. در مقابل این اقدامات انگلستان برای خنثی نمودن تلاش روسیه در دستیابی به مستعمرات امریکایی اسپانیا خود را به امریکا نزدیکتر و با کمک آن کشور امریکای لاتین را همچنان در حوزه نفوذ اقتصادی خود نگه داشت.

 دکترین مونروئه( سال 1823)

بر اساس این دکترین اعلام شد که اروپا اینک به صورت لانه استبداد در آمده و تلاش ما باید این باشد که قاره خود را به صورت مهد آزادی در آوریم. امریکا در امور اروپا مداخله نمیکند و مستعمرات موجود در اروپا را نیز به رسمیت میشناسد و بر عکس هرگونه تلاش اروپا برای گسترش نفوذ در قاره امریکا را عملی خصمانه تلقی خواهد کرد.

 

 مفهوم دکترین مونروئه چیست؟

دکترین مونروئه را میتوان اولین اقدام مهم و شروع بنیادین در جهت اقتدار و تبدیل آمریکا به بزرگترین قدرت در جهان امروز دانست. زیرا آمریکا با اعلام این دکترین منطقه آمریکای لاتین را به عنوان حوزه نفوذ خود به تمام اروپائیان قبولاند و هر گونه دخالت در امور این قاره را خلاف منافع ملی خود و به مفهوم وارد شدن به جنگ با این کشور دانست.

به طور خلاصه باید گفت اگر مداخله فرانسه در اسپانیا موفقیتی برای سیستم مترنیخ محسوب می شد. نزدیکی انگلیس و امریکا و اعلام دکترین مونروئه نیز موفقیتی برای سیاست کانینگ به حساب آورد.

مسئله بعدی در این زمان که موجب تضعیف سیستم سرکوب مترنیخ نیز گردید، مسئله استقلال یونان در سال 1822 بود که درین قضایا بین روسیه و اتریش اختلاف نظر به وجود می آید. با طولانی شدن بحران یونان و درگیری ترکها در این مسئله سه کشور روسیه، فرانسه و انگلستان به مداخله در امور یونان پرداختند(20 اکتوبر 1827) و در واقع این اقدام که بر خلاف تصور مترنیخ بود باعث از هم پاشیدن سیستم وی در پایان دهه 1820 میلادی بود. زیرا انگلستان با حمایت از مستعمرات امریکای جنوبی و فرانسه و روسیه با شرکت در حوادث یونان موفقیت سیستمی را که بر پایه حفظ وضع موجود در اروپا استوار بود مخدوش کردند و مترنیخ نتوانست از اتحاد مقدس بر علیه گسترش افکار آزادی خواهی و ملت گرایی استفاده نماید.

 تحولات سیاسی اروپا از 1830 تا 1870

1-     انقلاب های 1830

2-     انقلاب های 1848

3-     وحدت ایتالیا

4-     وحدت آلمان

 با اینکه این تحولات داخلی هستند اما تاثیرات شان بر کل نظام بین المللی هست.

 انقلاب های 1830 اروپا را باید پیروزی موج آزادی خواهی دانست که ریشه در بحران های آغاز دهه 1820 در اروپا داشت. این انقلاب ها در واقع از فرانسه آغاز گردید و دلیل آن تفاوت عظیم میان جامعه متحول فرانسه با حکومت استبدادی در این کشور که با به سلطنت رسیدن شارل دهم بعد از لویی هجدهم در سال 1824 به اوج خود می رسد.

به دلیل دستورات مستبدانه شارل دهم در سانسور مطبوعات و غیره که در تضاد با حامعه روشنفکر فرانسه بود حوادث روز های مشهور به روزهای طلایی 27 و 28 و 29 جون سال 1830 که منجر به سقوط شارل دهم شد اتفاق می افتد و لویی فلیپ شاه برگزیده مردم جای شارل دهم برگزیده خدا را میگیرد. در واقع انقلاب 1830 را باید اعتراض مردم فرانسه به کنگره وین و تحمیل پادشاه بیگانه به خود دانست. این انقلاب محدود به فرانسه نماند و سایر کشور های معترض و نا خوشنود از کنگره وین را در بر گرفت و بروکسل، ایتالیا و لهستان را نیز دچار آشوب ساخت که در بلژیک منجر به استقلال این کشور از هلند در سال 1832 گردید.  ولی در ایتالیا و لهستان نتیجه چندانی نداشت.

تهیه کننده رمضان رفعی منبع                                 www.malistan.blogfa.com

 

 

 


   

 


سیا ست های دوگا نه پا کستا ن به منطقه یاغرب؟؟
  پس از آنکه به حاکمیت طالبان - گروه مورد حمایت پاکستان- در افغانستان خاتمه داده شد. در آغاز پاکستان تلاش کرد خود را هماهنگ با سیاست های غرب در منطقه و افغانستان نشان داده و در همین راستا با دولت و نظام جدید در افغانستان همکاری نمود. این کشور نیز مانند بسیار از کشور های دیگر منطقه و جهان در کنار غرب بویژه ایالات متحده آمریکا در امر مبارزه با تروریزم و پدیده افراط گرایی در جهان قرار گرفت. این هماهنگی با غرب که نتیجه آن پشت کردن به گروه مورد حمایت این کشور و مبارزه سرسختانه برای نابودی آنان بود کاملا در تضاد با سیاست های قبلی پاکستان قرار داشت. پاکستان با این چرخش صدوهشتاد درجه در سیاست هایش توانست منافع کلانی را بدست آورد که یکی از آنها بخشوده شدن بدیهی های کلان این کشور توسط نهاد های مالی بین المللی و همینطور کمک های فراوان کشور های مختلف به اقتصاد ضعیف این کشور بود. اما دیری نگذشت که نشانه های از حمایت پاکستان از گروه طالبان و همکاری این کشور با طالبان در جهت بهره گیری از این گروه و گروه های مشابه در راستای منافع این کشور آشکار گردید. در اینکه چرا پاکستان در حمایت های شان از طالبان ادامه داده است تحلیل ها و دیدگاه های گوناگونی و جود دارد. برخی بر این باور اند که حضور پررنگ مخالفان طالبان و جبهه ائتلاف شمال در بدنه حاکمیت و قدرت در افغانستان باعث افزایش نگرانی های پاکستان گردیده و در نتیجه این کشور تلاش نمود تا با نشان دادن اقتدار طالبان به دولت نوپای افغانستان هشدار دهد که نباید نیرو های مخالف پاکستان و مورد حمایت برخی قدرت های منطقه یی مانند روسیه و ایران وهند پست های کلیدی و نقش تعیین کننده در دولت افغانستان داشته باشد. در این راستا شاید بسیار از قدرت ها غربی نیز با پاکستان هم عقیده بوده و آنان نیز نمی خواستند نیرو های که قبلا توسط برخی قدرت های منطقه ی دیگر حمایت می شده است در کابینه و نهاد های مهم دولتی افغانستان جا بجا گردد. از این رو اجرای عملیات های تخریبی طالبان و گسترش آن به پایتخت و سایر مناطق کشور درجهت تحت فشار قرار دادن دولت افغانستان بوده است. آنچه مسلم است این است که پاکستان به صراحت اعلام نموده است از گسترش همکاری های هند وافغانستان و به باور آنان نفوذ هند در افغانستان به شدت نگران است. پاکستان بازگشایی قونسولگری های هند در برخی شهر های جنوبی و هم مرز با پاکستان را همواره از موارد نگرانی های خود اعلام داشته اند. به باور برخی کارشناسان گسترش نفوذ هند و نزدیکی این کشور با افغانستان می تواند نگاه پاکستان به افغانستان به عنوان عمق استراتیژیک را دچار مشکلات و چالش های جدی نماید. از این رو حملات مکرر طالبان به اتباع هندی در افغانستان را می توان کاملا در همین راستا تحلیل و تبیین نمود. تداوم این حملات به اتباع هندی در افغانستان و سایر اقدامات تخریبی این گروه در نقاط مختلف کشور به روشنی نشان می دهد که پاکستان همچنان در مورد افغانستان و آینده خود نگرانی های جدی دارد. تازمانیکه این نگرانی ها مورد توجه قرار نگیرد بهبودی در روند ثبات وامنیت در افغانستان حاصل نخواهد شد. البته در این اواخر به علاوه طالبان، لشکر طیبه نیز در افغانستان دست به اقداماتی می زنند. بطور نمونه می توان از آخرین مورد حملات پایتخت نام برد که بر اساس نقل خبر گذاری آسوشیتد پرس از سعید انصاری سخنگوی ریاست امنیت ملی افغانستان اداره امنیت ملی شواهدی در دست دارد که نشان می دهد مشخصاً لشکر طیبه در این حملات دخیل بوده است. اما در یک نگاه کلی تر می توان گفت کشور پاکستان از آغاز تاسیس بدین سو همواره مرکز اصلی پرورش و رشد افراط گرایی درمنطقه بوده است جنبش ها و جریان های تند افراطی اغلب از این کشور ریشه گرفته اند. این گروه ها نه تنها مشکلاتی فراوان برای افغانستان خلق کرده است که سایر همسایگان پاکستان نیز از آن بی نصیب نبود اند. مخالفان مسلح دولت های افغانستان، ایران و هند، عمدتا در همین کشور خواسته یا نا خواسته شکل گرفته و رشد نموده اند. در نتیجه می توان گفت مرکزیت پاکستان برای پرورش و رشد تروریزم و افراط گرایی، به حقیقتی انکارنا پذیر، تبدیل شده است. التبه مقامات امریکایی واروپائی نیز اگر چه قبلا در این مورد تردید های داشتند اکنون به صراحت اعلام می کنند که ریشه های ترور و وحشت در آن سوی مرزهای افغانستان قرار دارد. اما اگر چنین تحلیلی را بپذیریم پرسش جدی تر و مهم تری فراروی مان قرار می گیرد و آن اینکه چرا پاکستان می خواهد از چنین سیاستی با همسایگان خود پیروی کند. زیرا بسیار روشن است که خود این کشور نیز آسیب های جدی را از تقویت و حمایت چنین گرو های در خاک خود متحمل شده است. مشکلات اقتصادی ، امنیتی و سیاسی پاکستان که همواره کشور ملتهب و پر حادثه ی بوده است ریشه در همین امر دارد. ممکن است گفته شود پاکستان کشوری است که بقاء خود را در تداوم چنین سیاست های می بیند از ین رو همواره اهرم های فشاری علیه کشور های منطقه بویژه هند وافغانستان دارد و این را شاید پاکستان به عنوان استراتیژی برتر خود برگزیده است. اما به نظر خیلی واقع بینانه نمی نماید که پاکستان منافع خود را در دشمنی با همسایگان و حمایت از گروه های شورشی و مخالف آنها جستجو نماید. زیرا در همگرایی و همسوییی منطقه ی این کشور می تواند منافع بسیار کلان تری را نصیب شده و اقتصاد ضعیف خود را رونق بخشد. از این رو برخی دیگر چنین می انگارند که پاکستان بیشتر تحت فشار کشور ها و قدرت های فرا منطقه یی به اتخاذ چین سیاست های دست می زند و این احتمال وجود دارد که برخی قدرت های منطقه از جمله ایالات متحده و انگلیس در مقابل حمایت های که از پاکستان می نمایند از این کشور بخواهند به اجرای چنین سیاست های ادامه دهند.تا از این طریق این قدرت ها بتوانند دایره نفوذ شان را گسترده تر ساخته و در نهایت توسط این گرو ه ها به منافع کلانتر و کنترل این کشور ها دست یابند. به باور این عده نمی توان پذیرفت که حمایت های غرب از پاکستان باج دهی به این کشور است بلکه این حمایت ها در برابر تعقیب و تامین منافع آنان در منطقه توسط پاکستان می باشد. اگرچه نمی توان رقابت در بازار قدرت و ثروت میان قدرت های بزرگ و کوچک را در دنیای کنونی انکار کرد. اما واقعیت این است که چنین اقدامی از جانب پاکستان می تواند به مرگ و نابودی این کشور منتهی گردد. در واقع این یک انتحار سیاسی برای پاکستان می تواند به حساب آید. زیرا مسلما قدرت های فرامنطقه یی تازمانی که منافع شان در منطقه اقتضا کند از پاکستان حمایت خواهد کرد اما در شرائط متفاوت وضعیت بگونه ی دیگری رقم خواهد خورد و آنان پاکستان را نیزمانند بسیار دیگر از کشور ها و ملت ها تنها در منطقه رها خواهد کرد. در چنین وضعیتی این کشور چه انتظاری از همسایگان و قدرت های منطقه می تواند داشته باشد. از این رو بعید به نظر می رسد پاکستان آگاهانه به اتخاذ چنین سیاست های دست زده باشد. در جمع بندی نهایی باید چنین گفت که متا سفانه وا قعیت این است که سیاست های پاکستان در قبال کشو رهای منطقه به ویژه افغانستان همواره غیر دوستانه و در پاره ی موارد خصمانه بوده است. مردم افغانستان روزگار سیاه طالبان را که این گروه با حمایت این کشور بر تقدیرات این مردم حاکم گردید را هر گز فراموش نمی توانند. حمایت حد اکثری ساکنان این کشور از روند جدید پس از اجلاس بن و حمایت آنان از حضور قوای بین المللی در این کشور یکی از عوامل اصلی اش جلوگیری از بازگشت مجدد این گروه به قدرت بوده است. انتظار همگانی آن است که کشور دوست ، همسایه و ملت مسلمان و برادر پاکستان در این روز های دشوار در کنار افغانستان و مردمان این کشور بایستند و با قاطعیت و جدیت تمام بگونه شفاف و روشن از حاکمیت و خواسته های دولت وملت افغانستان حمایت کند. حمایت از شورشیان مخالف صلح و ثبات در افغانستان هرگز به سود منطقه و جهان نخواهد بود. زیرا معلوم نیست که این گروه با بدست گرفتن قدرت در افغانستان به همین مقدار بسنده کنند. ثبات امنیت و توسعه پایدار در افغانستان بیش از هر کشوری به سود پاکستان و سایر همسایگان افغانستان است. و مسلما چنین چیزی در نبود امنیت و ثبات در هیچ کشوری دست یافتنی نخواهد بود.

 

 


تداوم اشغال فاجعه بار ولسوالی بهسود توسط طالبان کوچی
 

از وقتی که بافتار های حاکمیت های استبداد سیاسی ویژه ای در تمام مناسبات جامعه کثیرالقومی افغانستان به صورت مطلق حاکم کردید

ند؛ آنگاه سیاست های شوم تدریجا از «تفکر» به «قلم» و از ای در تمام مناسبات جامعه کثیرالقومی افغانستان به صورت مطلق حاکم کردید«قلم» به «قدم» در کشور ما ره اندازی گردیدند. همین بود که

مسأله کوچی ها با حمایت بیدریغ دولت های قبیله گرای خاندانی و قدرتمندان محلی در سطح کل کشور به خصوص در مناطق اقوام تحت ستم و محروم از حقوق سیاسی- اجتماعی شان و از آن هم خاص تر بالای سرزمین بومی مردم هزاره پیاده گردید که تا حال نهایت «فاجعه آفرین» می باشد.

هرچند من در مقاله قبلی خویش:« فرار مردم محلی هزارستان از تهاجم خونین کوچی ها» یک شمه یی از معضله غم انگیز و بحران زای کوچی ها را به صورت مشخص در مورد مردم هزاره به طور مستند در محضر دید خوانندگان محترم به داوری گذاشتم. و حمایت دولت های مطلق العنان و خودکامه خاندانی را از کوچی های داخلی و خارجی به طور مستند نگاشتم.  همچنین در این اواخیر برخی از دانشمندان کشور ما آقای رحمت الله بیژنپور، آقای عوض نبی زاده، آقای حمزه واعظی، مصاحبه آقای قربانعلی عرفانی عضو سنای کشور از طریق د ویچه ویله، جمعیت تورک تباران افغانستان و... در مورد فاجعه کوچی در کشور خیلی ها خوب تحلیل ارزشمند و آموزنده را ارائه کردند؛ تا مردم خود هرچه بهتر بدانند که  تراتژیدی های پی درپی در حق این مردم بلا کشیده هزارستان از سالیان متمادی به این طرف تکرار می گردند که این فاجعه ملی تا کنون به پایان خود نرسیده است.

اما تا حال یک قاعده و قانون و هیچ یک مرجع دولتی نه تنها به داد مظلومانه تمام مردمان کشور و به ویژه به دادخواهی محرومانه مردم هزاره از ناحیه ظلم دولت های خودکامه قبیلوی- خاندانی و مصیبت های کوچی نرسیده است، بلکه حلقات ویژهء دولتی، طالبان و برخی از خوانین محلی، کوچی ها را به طور مسلحانه بر تمام علفچر های مردمان مردمان تحت ستم کشور و به خصوص بالای مناطق مردم هزاره مورد حمایت های نظامی، سیاسی و اقتصادی نیز قرار داده اند.

در ادامه تهاجم فاجعه بار «طالبان کوچی» در ولسوالی بهسود بازهم شاهد تداوم فرار، بی خانمانی، بی درمانی، مسدود شدن مکاتب، غارت اموال مردم، ویرانی خانه های گلین، نابودی مزارغ و علفچرها و... صدها مصائب این مردم محلی بهسود و اکناف آن هستیم که در این زمینه  به طور جسته و گریخته قسمت های از گزارش آقای محمد ظاهر نظری را طور ذیل با هم می خوانیم؛ تا واقعیت عینی دردناک این مردم  بیشتر برای خوانندگان عزیز و دلسوز مردم ما روشن گرد:

« بدنبال ورود دهها خانواده کوچی به ولسوالی حصه دوم بهسود ولایت میدان وردک  در ماه ثور امسال، بتاریخ ‏‏15 و 19 جوزای 1386 بین اهالی منطقه "لادو بدآسیاب" این ولسوالی و کوچی ها درگیری هایی رخ داد.‏

پس از این درگیری مناطق بیشتری در اختیار کوچی ها که مسلح به سلاحهای سبک و نیمه سنگین می باشد، ‏قرار گرفت و صدها فامیل از اهالی منطقه "ده نشین " از خانه های خود در این ساحه آواره شدند.‏...

آنچه بیشتر مایه نگرانی فعالان حقوق بشر می باشد، اولا"  ابعاد وسیع فاجعه انسانی این قضیه می باشد که ‏عبارتند از جابجایی بیش از 500 فامیل که با توجه به جمعیت زیاد اهالی منطقه هر خانواده را ده نفر فرض ‏کنیم بیش از 5000 نفر که متشکل از زنان، اطفال، کهنسالان و مردان که تماما" دهقانان و زارعین فقیر می ‏باشد آواره شده اند. ...

در قریه جات سلطالی و سرقول پنجی که جزء منطقه "جنگی" به حساب ‏می آید فقط سه دی هیزم آتش گرفته و از قریه خارقول نیز تاکنون کسی دیدن نکرده است. او افزود 11 ‏قریه در حوادث فوق الذکر خساره مند شده است.‏

آنان مدعی بودند که دولت آنها را فراموش کرده و حتی ادعا داشتند که دولت کوچی ها را حمایت می کند.‏

یکی از آوارگان بنام "محمد سالم از قریه سرقول پنجی" ( قریه آنان به شمول هفت قریه دیگر: گرد ‏جنگل، خارقول، لادو، بوم سلطالی، کهنه ناور، قلعه خلک و دم گیرو، جزء مناطق خط اول درگیری یا ‏در دیر رس تیر اندازان کوچی قرار دارد)  مدعی بود که دو روز پیش برای آبیاری زراعت اش به قریه ‏رفته از سوی کوچیها مورد لت و کوب واقع شده و تهدید به "ذبح با چاقو ( حلال کردن ) شده است.‏

هم چنین فردی دیگر بنام "محرم معروف به بلوچ" مدعی شد که صبح امروز به قریه سلطالی برای ‏آبیاری زمین هایش  رفته و از ترس تیر اندازی مجبور به بازگشت شده است.‏

پیر زنی بنام "هوس گل از ساکنان سموچک" که در  اتاق یک مکتب پناه گزیده بود گفت: قبلا" به " ‏منگسگ" که حدود ده کیلومتر با قریه اش فاصله داشته رفته  و روز گذشته دوباره برگشته بود اما حالا ‏دوباره آواره شده است وی در توصیف درگیری امروزی گفت:" ترقس، هوش از سر مو برد، در خانه ‏خمیر کده بودم، وقت امدو باچه خوده گفتم که خمیر ره بیار، گفت: ده گور خو پخته مونی؟" وی در ادامه ‏گفت: " د فکر امشو استم که کجا بوری و چیز بوخری؟"‏

پیر زن دیگری که خود را زن داراب از قریه سموچک معرفی کرد، ابتدا با کنایه گفت که سلام مرا به ‏حامد کرزی برسان و در ادامه گفت: "پدر ای طور پاچا ره لانت که از رعیت خو خبر ندره، او ره ‏بگویید د امو قصر خو بشی و تخت خوده ماکم بگیر". ‏

نوجوانی بنام محمد علی که در حال بردن کوچ خانه شان روی مرکب بود گفت: متعلم صنف دوم مکتب ‏متوسطه "بند سرای بد آسیاب" است و دو هفته است که مکتب نرفته چون مکتب شان بخاطر جنگ ‏تعطیل شده است.‏

با زن جوان و  آواره ای که صاحب سه فرزند خردسال بوده و اطفالش به شدت مریض بود در قریه ‏‏"نوقلعه مرکز بهسود" ملاقات شد.‏

وی دو هفته پیش از قریه " کوتی خالی، سلطالی" مهاجر شده  و 6000 افغانی یک فلانکوچ را  کرایه ‏کرده و به کابل رفته بودند. وی گفت : " ده کابل چند روز د خانه قوما بودیم و د اونجو پرده مو نشد و ‏دیروز د اینجی پس آمادیم"، او به شدت نگران بود در موقع گفتگو از موتروان همراه من که  از اهالی ‏محل بود راجع به جنگ آینده می پرسید.‏

حیات الله پیرمردی است از اهالی خارقول او از دولت می خواهد:" یا ما را به جایی دیگر ببرید و کوچی ‏ها را جای بدهید یا کوچی ها را از اینجا بکشید."‏» ( 1)شش

آیا گزارش فوق نمایانگر تداوم فاجعه دردناک و جبران ناپذیر از سوی طالبان کوچی بالای مردمان بی دفاع محروم، غریبکار و فقیر محلی بهسود نمی باشد؟

آیا مسؤلیت های انسانی، اسلامی، ملی، وجدانی و قانونی دولتمداران جمهوری اسلامی افغانستان چه می باشند که از اثر تداوم جنایت طالبان کوچی تا حال بیش از هزار (1000 ) خانواده بهسودی از مناطق شان با اجبار اخراج گردیده و تا کنون هیچ مرجع دولتی به داد این مردم آواره، ماتم رسیده و بی دفاع نرسیده اند؟

چرا مسؤلین اعلامیه جهانی بشر، آیساف، ناتو، قوای امریکایی از امنیت، جان، مال و ناموس مردم بهسود بر اساس وظایف خویش و موازین قبول شدهء بین المللی دفاع نمی کند.

به آتش کشاندن مکاتب:

آیا فرهنگ نسل کشی، تمدن ستیزی، نا امنی، زن ستیزی، کشت کوکنار، تولید مواد مخدره، قاچاق، سنگسار، اعدام، عمل انتحاری و سایر جنایات طالبان توسط «طالبان کوچی» در قلب افغانستان یعنی مناطق مرکزی کشور صادر نمی گردند؟

خوب طالبان که معلمین مکاتب پشتون خویش را عمدا به صورت جلادانه در مناطق جنوب در مقابل دیدگان شاگردان مظلوم پشتون شان «سر» بریدند و مکاتب پشتو زبان را با «آتش» کشانیدند، روزنامه نگاران را در مقابل ناموس پشتون «گردن» زدند. این بار همان برنامه ضد انسانی طالبان از جنوب و شرق کشور توسط «طالبان کوچی» در حصه دوم بهسود منتقل گردیده که «مکاتب» را با آتش کشاندند. در این زمینه یکی از مسؤلان مدیریت معارف ولسوالی مذکور چنین قصه می کند:

« محمد امین انوری عضو نظارت مدیریت معارف این ولسوالی در باره سوختاندن اسناد اداری، قرطاسیه ‏و بیرق مکتب سربولاغ کجاب حصه دوم بهسود توسط چوپانان کوچی ها دو روز قبل خبر داد.‏

وی هم چنین گفت: 5 مکتب ( ابتدائیه خارقول، ابتدائیه دامرده کجاب، متوسطه محمدیه، ابتدائیه خاتم ‏الانبیاء و لیسه میر هزار) در مناطق مورد منازعه بیش از 15 روز است که نیمه فعال یا به کلی تعطیل ‏گشته و بیش از 1000 طفل از حق تعلیم و تربیه باز مانده است.»‏ ( 2)

آیا «گردن بریدن» معلمین به معنای نابودی آموزگاران و کشتن اربابان دانش و بیسواد گذاشتن فرزندان جامعه ما به خصوص دختران و پسران مردم شریف پشتون ما نیست؟

آیا به «آتش کشاندن» مکاتب به معنای نابودی زیربنای تعلیم و تربیه فرزندان مردم ما و به خصوص در ولایات جنوب و شرق افغانستان نمی باشد؟

آیا «حلال کردن» معلمین و به آتش کشاندن تمام زیربنا های فرهنگی، تعلیم، دانش و مدنیت توسط طالبان در ولایت جنوبی و شرقی کشور به معنای آباد کردن «جهلستان ها» در سراسر افغانستان و به خصوص در مناطق پشتون نشین ما نمی باشند؟

آیا «کشتن» روحانیون در مساجد به واسطه طالبان به معنای رویگردان نمودن مردم نمازگذار ازعبادتگاه شان در کشور نیستند؟

آیا این عملکردهای طالبان کوچی به ادامه همان نسل کشی های مردمان غیر نظامی تاجیک، اوزبیک ، تورکمن و به خصوص خلق محروم هزاره در شمالی، مزارشریف، ولایات شمال، مرکز شهر بامیان، یکاولنگ و... در افغانستان ماتم زده نمی باشند؟

آیا محکوم کردن این چنین اعمال دشمنان مردم کشور ما به معنای دفاع از کرامت انسانی، ارزش های دینی، ملی، قانون اساسی، منافع ملی، اعلامیه جهانی حقوق و میثاق های بین المللی در سطح ملی و جهانی نمی باشد؟

 عدم اقدام دولت در مورد فاجعه طالبان کوچی در بهسود:

کوچی ها در هر ماه حمل سال از خارج و داخل به صورت «سیل آسا» به قصد «غارت» علفچرهای بومیان ولایات غربی، شمالی و به ویژه مناطق مرکزی به صورت مسلحانه وارد می گردند. و هر بار برای دهاقین و اهالی بومی این سرزمین خسارات فراوانی «اقتصادی» را تحمیل می کنند.

وقتی که مردمان بومی به خصوص مردم هزاره در این مدت شش سال از هجوم کوچی ها بالای ملکیت، علفچرها و زراعت شان به ادارات محلی، ولایتی ، وزارت داخله و بالاخیره به حضور آقای حامد کرزی مظلومانه عارض شدند؛ آنگاه مقام دولت با تأسی از سیاست های گذشته حاکمیت های خاندانی و فردی یک هیئت را غرض گویا تحقیق از مناطق مذکور توظیف نموده که هیچ کدام نتیجه مثبت را برای مردمان محل نداشته و فقط یک «فریب دادن» محض بوده است.

در این اواخیر از اثر تهاجم مصیب بار طالبان کوچی بالای ولسوالی بهسود، مردم بار دیگر به ادارات محلی و ولایتی میدان وردک شکایت کردند، جمع بزرگی از مردم در برابر شورای ملی کشور در کابل مظاهره کردند، شخصیت دولتی و اجتماعی هزاره از جنایت طالبان کوچی عاجزانه به حضور آقای حامد کرزی شکایت نمودند؛ اما نتیجه مطلوب تا حال حاصل نگردیده است.

 آیا در این زمینه دولت عملا بازهم یک سیاست «تبعیض گرانه» را در قبال این مردم فقیر و خانه بدوش ولسوالی بهسود در پیش نگرفته است؟

گزارشگر از قول شاهد عینی یک مامور رسمی دولت اسلامی از اثر حمایت دولت در قسمت فجایعی که توسط  طالبان کوچی  در مورد مردم بهسود صورت گرفته اند،  چنین نقل می کند:

« قومندان امنیه در یک صحبت غیر رسمی گفت: تا کنون چندین شفر از قومندانی امنیه ولایت برایش آمده ‏که امنیت کوچی ها را تامین کنید.‏

عبدالجبار نعیمی والی میدان وردک در مصاحبه ای با رادیو بی بی سی ( شامگاه روز 23 جوزا ) ‏موضوع را کم اهمیت جلوه داد. وی درباره وضعیت صدها فامیل آواره و بی جا شده سکوت اختیار نمود.‏» ( 3)

آیا قومندانی امنیه ولایت با این گونه «شفر» خود از طالبان کوچی حمایت نکرده است؟

آیا این چنین «سکوت» تعمدی آقای عبدالجبار نعیمی والی میدان وردک به معنای «حمایت» از جنایت طالبان کوچی در ولسوالی بهسود نمی باشد؟ در حالی که مردم ولسوالی بهسود مورد ظلم، غارت و کوچاندن اجباری قرار گرفته اند، آیا مسؤلیت یک والی همین است که قصدا بی تفاوت باشد؟ آیا این یک «تبعیض» عریان آقای نعیمی در مورد مردم ولسوالی بهسود نمی باشد؟ اگر نیست، پس چرا علاج واقعه را قبل از واقعه نکرد و حال هم از تداوم فاجعه هم جلوگیری نمی کند؟

آیا این سکوت آقای عبدالجبار نعیمی به معنای زیرپا کردن ارزش های انسانی، اسلامی، قانون اساسی کشور و اعلامیه جهانی حقوق در مورد مردم مصیبت رسیدهء ولسوالی بهسود نیست؟

وقتی که مردمان محلی از سالیان متمادی به این طرف از تهاجم بی رحمانه و ظالمانه کوچی ها بالای زارعت، علفچرها و دارایی شان به مقامات ولسوالی، ولایت، وزارت داخله و حتا مقام اول دولت افغانستان شکایت نمودند که هیچ یک حاصل مثبت را بدست نیاوردند. اینجاست که مردم منطقه با شواهد قبلی و کنونی خویش نیز می گویند که کوچی ها از سوی دولت مورد «حمایت» قرار می گیرد:

« بعضی از اهالی منطقه معتقد شده اند  که عده ای  در دولت  از کوچی ها حمایت می کند و باعث ایجاد ‏نا امنی در هزاره جات می شوند وباید خود از منطقه، خانه و ناموس شان دفاع نمایند.» ( 4)

در رژیم های قبیلوی و خاندانی گذشته که مردمان تحت ستم  که از «محور» سیاست و قدرت دولتی دور نگهداشته شده بودند. اکنون بنا بر هر علل که هستند یک تعداد از شخصیت ها به نام «سهمیه» قومی شان به صورت رسمی در ارگان های دولتی حضور دارند؛ آیا آنها تا کنون منجمله چه اقدام عملی را در حل معضله کوچی ها در سراسر کشور و به خصوص در  هزارستان نموده اند؟

به اهتزاز درآوردن بیرق سفید طالبان در بهسود:

آیا طالبان به نام همین « بیرق سفید» خود 90 در صد کشور را با حمایت دولت پاکستان و القاعده اشغال نکردند و نسل کشی ها را در زیر «سایهء» این بیرق سفید در شمالی، مزارشریف، ولایات شمال، غرب، مرکز بامیان، یکاولنگ و... با افتخار تمام خودها به وجود نیاوردند؟ آیا طالبان در « نقاب» بیرق سفید، مجسمه های بزرگ شهر باستانی بامیان را بنا بر ماهیئت تمدن ستیزی، بدوی، قبیلوی، نوکرمنشی با اجانب و جهالت خویش با خاک یکسان نکردند؟

آیا با اهتزار درآوردن بیرق سفید طالبان توسط « طالبان کوچی» در ولسوالی بهسود به معنای «انتقال جنایات طالبان» در مناطق هزارستان نمی باشد؟ آیا تسلط طالبان کوچی بالای «شریان های» اقتصادی در بهسود به معنای « نابودی» اقتصاد تمام مردم هزاره دراین مناطق کشور نمی باشد؟

آیا به اهتزاز درآوردن بیرق سفید طالبان از سوی «طالبان کوچی» در بهسود به معنای به اهتزاز درآوردن «بیرق پاکستان» در پایتخت کابل در افغانستان نمی باشد؟

اینرا با ید قبول نمود که آگر مردم هزاره خلع سلاح نمی بودند؛ آیا چطور امکان می داشت که طالبان در نقاب کوچی به صورت فاجعه بار ولسوالی بهسود را اشغال می کردند و مردم را از مناطق آبایی شان با اجبار تمام آواره و خارج می نمودند؟

پرسش اینست که در این مدت شش سال اخیر؛ چرا در ولایات غربی، کابل، صفحات شمال و مرکزی کشور اسلحه ها جمع آورای گردیدند و تا کنون ولایات جنوبی و شرقی کشور هرگز خلع سلاح نگردیدند. و جنگ های تهاجمی، حملات انتحاری، اقتصاد تریاک، قاچاق و... از جنوب و شرق توسط طالبان به ولایات کابل، غرب، شمال و مرکزی صادر می گردند؟

مردمان کابل، صفحات شمال، غرب و مرکزی با همت والای انسانی، اسلامی، وجدانی، قانونی و ملی خودها ریشه های طالبان، کشت کوکنار، تولید مواد مخدر، قاچاق، نا امنی را از بین بردند؛ اما متأسفانه که در مناطق جنوب و شرق کشور ما مبارزه علیه طالبان، القاعده، زرع خشخاش، قاچاق تولید مواد مخدره و... جمع آوری اسلحه بنا بر محلوظات «شوم سیاسی» نه تنها  صورت نگرفت، بلکه افزایش نیز یافته  که یک خطر بزرگی را در برابر استقلال ملی، تمامیت ارضی کشور، ترقی، تأمین امنیت و آینده کلیه مردم افغانستان خلق نموده است.

آیا به این ترتیب مردم عادی در جنوب و شرق کشور ما در «اسارت» طالبان، القاعده، مافیا، کشت کوکنار، تولید مواد مخدر، قاچاق و صدها مصائب دیگر قرار ندارند؟

یک چیز را ناگفته نباید گذاشت که امروز میان طالب و کوچی هیچ «تفاوتی» نیست. کوچی همان طالب است و طالبان هم در «پوشش» کوچی ها به جنایات جدید خویش در افغانستان ادامه می دهند. زیرا، «منافع» کوچی در جریان سه دههء اخیر با منافع طالبان و بیگانگان سخت گره خورده اند. در ضمن از سال 1994- 2001میلادی بوده که کوچی ها در پیروزی طالبان در اشغال مناطق مختلف کشور، چپاول، قتل و نسل کشی مردم غیر نظامی «نقش» بارزی را داشته اند که نمی توان آنرا کتمان نمود. پس «مرگ»  و «زندگی» کوچی ها با طالبان و همچنان از طالبان با «منافع» القاعده، پاکستان و سایر دشمنان مردم و خاک افغانستان کاملا گره خورده اند.

اگر طالبان کوچی از پشتوانه خارجی، حلقات خاص دولتی، تروریستان طالب- القاعده و اربابان قبیلوی خویش و به ویژه از حمایت پاکستان به صورت همه جانبه برخوردار نباشند؛ چگونه امکان داشت که آنهم در مقابل دیده بانان مسلح قوای دولتی و ناتو؛ مسلحانه بالای ولسوالی بهسود تجاوز می کردند و «بیرق سفید طالبان» را در منطقه بهسود هزارستان با افتخار تمام در اهتزار درآورند و با اسلحه سنگین و نیمه سنگین خویش از آن حراست می نمایند؟ آیا به این ترتیب طالبان کوچی یک «حکومت» دیگر را در ولسوالی بهسود تشکیل نداده اند؟

آیا با اهتزاز درآوردن بیرق سفید طالبان در کوه پایه های ولسوالی بهسود به معنای سرآغاز «اشغال» افغانستان از سوی اجیران خارجی و به خصوص توسط جیره خوران پاکستانی نمی باشد؟

حال در این مورد خوب ملاحظه می نماییم که بعد از تحمیل مصائب بیشمار مادی، اجتماعی، فرهنگی، صحی، روانی و... بالای ولسوالی بهسود، چگونه از سوی طالبان کوچی بیرق سفید طالبان را به اهتزاز درآوردند که ذیلا این گزارش را از سایت وزین کابل پرس باهم می خوانیم:

« پس از حمله ی خونين کوچی ها به جان، مال و دارايی مردم در ولسوالی بهسود ولايت ميدان وردک و به آتش کشيدن چند مکتب، بيرق سفيد طالبان به اهتزار درآورد. روزنامه ی افغانستان امروز به نقل از خبرنگار خود نوشت که 9 مکتب در اين ولايت در اثر حمله ی خونين کوچی ها تعطيل شده است. اين مکاتب به ترتيب چنين می باشد: ليسه محمديه تربلاق، ليسه ميرهزار، ليسه بلخی باد آسياب، مکتب ابتدايی دهن اوجر، مکتب ابتدايی بينی اوغری، مکتب ابتدايی خارقول، مکتب ابتدايی گرد جنگلريال مکتب ابتدايی سبز درخت و مکتب ابتدايی سرتاله. چند کلنيک از جمله کلنيک سرتاله و ميرهزار نيز در اين منطقه بروی مردم مسدود شده است. همچنين در اثر حمله ی خونين کوچی ها، راه های مواصلاتی نيز مسدود شده و مردم برای عبور و مرور با مشکل مواجه شده اند. کوچی های مسلح، با سلاح های سبک و سنگين و بيرق طالبان، کار برخی از پروژه های بازسازی را به حالت تعليق درآورده اند.

بی تفاوتی دولت در برابر حمله ی خونين کوچی ها، خشم مردم را برافروخته است.» ( 5)

خداوند لایزال در قرآن عظیم الشان نه تنها برای مسلمانان، بلکه برای تمام بشریت این چنین می فرماید:

« خون یکدیگر را نریزید و همدیگر را از سرزمین و خانه و کاشانهء خویش بیرون نکنید.» (البقره / 84 ) ( 6 )

وقتی که طالبان کوچی به صورت مسلحانه بالای مکلیت و مزارع مردم بهسود فاجعه آفریدند، کشتند، اماکن مسکونی و مکاتب را آتش زدند، دهاقین و مردم محلی را از مناطق شان اخراج نمودند، اموال شان را به غارت بردند و... پرده نوامیس مردم را دریدند؛ آیا این عملکردهای طالبان کوچی مغایر کرامت انسانی، ضد اصول قرآنی و همچنان ضد قانون اساسی کشور، نفی کننده مقررات میثاق های بین المللی و اعلامیه جهانی حقوق بشر نمی باشند؟

آیا این کردار طالبان کوچی به معنای «انتقال جنایات طالبان» از ولایات جنوب و شرق کشور به مناطق مرکزی میهن ما نمی باشند؟ چرا تا کنون، دولت افغانستان در برابر این اعمال ضد انسانی، ضد اسلامی، ضد قانون اساسی و ضد اعلامیه جهانی حقوق بشر که طالبان کوچی آنرا در برابر مردمان محلی تعمدا تحمیل نموده اند، اقدام فوری و قانونی را نکردند؟ آیا این خود «سکوت» معنا دار دولتمداران وقت را در برابر این «فاجعه ملی» در بهسود نشان نمی دهند؟

 

چرا دولتمداران ما، ماده14 قانون اساسی را هم در کشور تا کنون تطبیق نکرده اند؟

در ماده 14 قانون اساسی افغانستان چنین آمده است:

« دولت برای انکشاف زراعت و مالداری، بهبود شرایط اقتصادی، اجتماعی و معیشتی دهقانان و مالداران و اسکان و بهبود زندگی کوچیان، در حدود بنیهء مالی دولت، پروگرامهایی مؤثر طرح و تطبیق می نماید.» ( 7 )

به عوض اینکه حد اقل، زمامداران دولت اسلامی افغانستان، کوچی های داخلی کشور را قانونا در افغانستان اسکان می دادند و راهی بیابانگردی و کوچیگری زیانبار آنها را قانونا به روی شان مسدود می کردند؛ بازهم عملا به مشاهده می رسد که حلقات خود محور و قبیله گرای دولتی با حمایت مستقیم و غیر مستقیم خویش از کوچی ها در برابر مردمان محلی کشور، بیشتر به «سنت کوچیگری» تشویق می کنند. از جهت دیگر زمینه های ویرانی مزارع، چراگاه ها، جنگلات، طبیعت و دارایی مردمان تمام ولایات و به خصوص مردم هزاره را اینبار توسط «طالبان کوچی» مساعد می سازند. و همچنان تنش ها و دشمنی های تازه را میان اقوام نجیب پشتون و هزاره و سایر مردمان کشور ما خلق کردند.

 آیا بازهم نمی پذیریم که دولت خود، نقض کننده قانون اساسی در افغانستان است؟ آیا مافیای قدرت انحصاری و قومگرا در متن دولت جمهوری اسلامی کشور با عدم ستراتژی مستقل ملی- دموکراتیک، نبود برنامه علمی کاری و ناکارآیی خویش، موجب بحران های جدید در طی این شش سال اخیر در بطن جامعه و میهن مخروبه ما نگردیده اند؟

آقای حامد کرزی هفته قبل در یک سخن رانی خود با برخی از موی سپیدان کشور با صراحت تمام اعتراف نمود که ما در تطبیق قانون اساسی کشور «ناکام» هستیم و تا قانون اساسی در کشور تطبیق نگردد؛ صلح، ثبات، آبادی و پیشرفت در این کشور به وجود نخواهند آمد و تروریزم هم نابود نخواهد شد.

 وقتی که قانون اساسی کشور در قدم نخست از سوی مقامات دولتی زیر پا می گردند؛ پس چرا آقای کرزی، دولتمدارانش با جامعه جهانی یک راه بیرون رفت اساسی را از این بحران کشور سراغ نکرده و تمام میکانیز جامعه از اساس تا بالا را نوسازی نمی دارند

خلاصه:

آیا قبول نداریم که خیلی ها از تهاجم زیانبار طالبان کوچی بالای ولسوالی بهسود، «سکوت مرگبار» را اختیار نموده اند؟

آیا گنه کار هستیم که از مطبوعات، روزنامه نگاران، پژوهشگران، قلم بدستان کشور خویش گلایه نماییم که چرا با «رسالت ژورنالیستی» و میهنی خودها، مصیبت مردم ولسوالی بهسود را که ناشی از جنایت طالبان کوچی می باشد، به صورت آزادانه و بشردوستانه انعکاس نداده و هنوز هم اقدام به این وظیفه مبرم ملی خویش نمی نمایند؟

چرا شخصیت ها، روحانیون و افراد با نفوذ تمامی اقوام کشور، این جنایت طالبان کوچی را در بهسود محکوم ننموده و خواهان خروج طالبان کوچی از این مناطق نگردیده اند؟

 آیا این مصیبت منقطه بهسود با مصیب های مناطق پشتون، تاجیک، اوزبیک، تورکمن، بلوچ، عرب، قزلباش، بیات، پشه یی، ایماق، نورستانی، اهل هنود و سایر هموطنان ما چه تفاوت دارد؟

آیا خسارات وارده به ولسوالی بهسود با خسارات که ناشی از سیل های این روزها در خوست، پنچشیر، پکتیا و سایر مناطق وارد گردیده اند، یک بخش از فاجعه ملی نمی باشد؟

آری!

 زمانی که نگرش نقادانه و صادقانه از ناگواری های تاریخ غمبار کشور، اوضاع بحران کنونی و به خصوص انتقاد از تهاجمات طالبان بالای اردو، پولیس و قوای ائتلاف، کشتارهای مردمان محلی در اثر بمباردمان های بی هدف قوای ناتو در جنوب و شرق کشور، عملیات انتحاری طالبان، کشت کوکنار، تولید مواد مخدر، قاچاق، سربریدن رونامه نگاران، ترور نطاقان زن، گردن زدن داکتران طبی، حلال کردن معلمین، کشتار13 نفر در شبرغان، قتل بیش از 38 استادان پولیس اکادمی و زخمی شدن بیش از 50 نفر تاریخ 27 جوزا در کابل، اشغال نظامی طالبان کوچی از ولسوالی بهسود و صدها مصائب دیگر که در کشور به عمل می آیند؛ یک برخورد انسانی، اسلامی، قانونی و مطابق با معیارهای مدنی و حقوقی بین المللی و اعلامیه جهانی حقوق بشر در برابر جنایت کاران و ناقضین حقوق بشر در افغانستان می باشد که باید قبل از همه اشخاص دردمند، تمدن پرور، مؤمن، جهل ستیز، مستقل ملی، ترقیخواه، استبداد ستیز، مدنیت طلب و دموکرات میهن ما آنرا انجام دهند.

 مطلب اینست که هم میهنان ما و جهان از این گونه «بحران استخوان شکن» و جبران ناپذیر آگاهی بیشتر پیدا نمایند. و تا مردم ما به عنوان «محور اصلی» سازندگی و حل بحران کشور ما نقش خودها را به صورت لازم به ازمایش بیگیرند و به تعیین سرنوشت خویش دست یازند. در مرحله دوم مردم ما این را برای جامعه جهانی، منطقه، همسایگان و به خصوص آنانی که در امور کشور ما عملا مداخله می نمایند، تروریستان را در کشور ما بسیج می کنند؛ جدا تفهیم نمایند که از مداخله در امور افغانستان دست بردارند تا دامان همه ما  و جهان را آتش فرا نگیرد.

 وقتی که از جمله عملکردهای تهاجمی و انتحاری طالبان را در افغانستان و به خصوص در ولایات جنوب و شرق کشور خویش را مورد انتقاد قرار می دهیم؛ این قبل از همه به دفاع از مردم تحت ستم پشتون در کشور می باشد. زیرا که هم اکنون مناطق جنوب و شرق کشور ما با «آتش» تروریستان طالبی، القاعده، کشت کوکنار، تولید مواد مخدر، قاچاق، نا امنی و صدها مصائب جانگداز دیگر می سوزند که ذهن هر انسان را منفجر می کند.

آیا جنایات طالبان را به دین مبین اسلام ، مردم تحت ستم افغانستان و به خصوص به قوم بیگناه پشتون نسبت دادن؛ یک جرم بزرگ و جهالت محض به حساب نمی آید؟

 زمانی که یک طالب پشتون تبار «فریب خورده» با عمل انتحاری خویش افراد دولتی، عابرین روی سرک و قوای خارجی را به خون می کشاند، ما او را انتقاد می داریم؛ این بدین معنا است که فرق میان یک پشتون آدمکش و جامعه شریف پشتون خویش را می نماییم. و همچنین یا یک فرد و یا تعداد از جنایت کاران هر قوم و یا هر قبیله دیگر کشور ما که خلاف ارزش های انسانی، اسلامی، قانون اساسی افغانستان، اعلامیه جهانی حقوق بشر و موازین پذیرفته شده بین المللی و ملی عمل جنایت کارانه را در افغانستان انجام می دهند؛ آنگاه مسلما و منطقا که قوم، قبیله، مذهب، سمت و خانواده شان به  جرم آنها هرگز شامل نمی شوند. پس بدی و نیکی یک فرد تنها به خود آن شخص مربوط است؛ نه به کشور، قوم، قبیله، دین، مذهب، زبان، نژاد، منطقه و... خانواده اش.

 خوب اینکه طالبان و کوچی ها تقریبا اکثرا پشتون تبار می باشند، جای تردید نیست. و قتی توسط نویسندگان، دانشمندان، مطبوعات، مردم ما و... حتا منابع خارجی از عملکردهای ضد انسانی، ضد اسلامی و ضد ملی آنها انتقاد صورت می گیرند؛ در واقعیت امر دامان جامعه شریف و مهمان نواز پشتون خویش را از اعمال جنایت کارانهء طالبان و کوچی های متجاوز  پاک نگه می داریم. این چنین اعمال طالبان و کوچی ها تنها برای جامعه پشتون ما یک «بد نامی» بزرگ نمی باشند، بلکه اصلا  یک « لکهء» ننگ و نفرت برای دین اسلام و تک تک از افراد و اقوام افغانستان به حساب می آید.

پس از قرن ها است که در این شرایط کنونی که یک تحول نسبی مثبت در افغانستان شکل گرفته است که با توجه با گذشته های خونبار کشور، باید از این فرصت جهت ایجاد پایه های همبستگی مذهبی- دینی، وحدت ملی، دولت سازی و ملت سازی استفاده حد اعظم صورت گیرند. این بر تک تک افراد و اقوام کشور و به خصوص بر دولتمداران ما کاملا واجب است که با همدلی سازنده،  خردمندانه، ستراتژی مستقل ملی- دموکراتیک کشور خویش را از این بحران فرسایشگر نجات بدهند.

در جریان این شش سال به فضل خداوند و مبارزات مردم اند که ولایات کابل، شمالی، غربی و مرکزی کشور از وجود طالبان و القاعده «پاکسازی» گردیده و مردمان آن از این ناحیه در امنیت به سر می برند. اما متاسفانه که ولایات جنوبی و شرقی کشور ما از اثر نفوذ، تهاجمات و عملیات انتحاری طالبان و القاعده به بحران ویژه ای مبدل شده اند. مسلما که از این نا آرامی در ولایات جنوب و شرق کشور تمام مردم افغانستان متأثیر می باشند و به غم آنها خود ها را شریک می دانند. به گفته شیخ سعدی که گوید:

بنی آدم  اعضای  یک  دیگرند    که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضو به درد آورد روزگار    دیگر عضو ها را نماند قرار

تو  کز محنت  دیگران  بیغمی      نشاید  که  نامت  نهند آدمی

پس هر کی و یا حلقاتی که از سیاست ها و عمکردهای طالبان از آغاز تا کنون در کشور ما حمایت نموده و از تهاجم کوچی ها بر مزارع و چراگاه های سراسر مردم کشور و به خصوص علیه حقوق مردم هزاره پشتی بانی کرده و هنوز می نمایند؛ خود اینها دشمنان انسان، دین، مردم ، خاک مقدس افغانستان، قانون اساسی کشور ما و ضد موازین اعلامیه های مدنی- حقوقی جامعه جهانی در سرزمین ما می باشند.

تقاضای مردم ما از دولتمداران کشور به خصوص از جناب حامد کزی صاحب اینست که  طالبان کوچی ها را از تمام مناطق مرکزی خارج سازنند، آوارگان هزاره را آبرومندانه به منازل شان باز گردانند، خسارات مالی مردم محلی را جبران نمایند، مجرمین طالبان کوچی را  قانونا محاکمه و جزا بدهند. دیگر اجازه برگشت کوچی ها را در این مناطق بومی ندهند و آقای کرزی از مردم بهسود «عذرخواهی» و دلجویی نماید.

دولت، باید کوچی داخلی و مستحق را دقیقا شناسایی نموده از «زمین های دولتی» برای کوچی های بی زمین و مستحق  کشور زمین بدهند. تا کوچی ها از یک طرف از چنگ طالبان و اجانب نجات یابند و به تولید زراعتی مصروف گردند، برای دولت مالیه بدهند، تابعیت افغانستان را حاصل کنند، خدمات زیر بیرق را انجام دهند، به غم و شادی مردم خودها را شریک نمایند، از بیابانگردی به سمت شهروندی و مدنیت تشویق گردند. از طرف دیگر از قاچاق، حمل سلاح، ترویج امراض، تخریب منابع طبیعی و نابودی مزارع مردم تمام ولایات افغانستان رهایی یابند. و این ترتیب، «بحران کوچی» به صورت دایمی حل خواهد گردید.

 و من الله التوفیق

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 


زیستگاه اصلی ملیتِ هزاره
 

افغانستان کشوریست که اقوام و قبائیل مختلف در آن زندگی می نمایند و هر کدام آنان دارای هویت تاریخی و فرهنگ غنی مختص بخود می باشد. هزارجات سرزمین پوشیده از کوهها و صخره هائی بلند و عظیم است که عظمتش نه تنها طبیعت کوهستانی است بلکه در پشت کار و اراده ای مرد آبدیده –قدامت تاریخی این سرزمین اسطوره در برابر تهاجمات مهاجمان بوده است.ساکنان صبور و مقاوم هزارجات یا هزارستان تنها مردم است که با غول های وحشی سردی و برودت – برف و باران از یک سو و از سوی دگر با فشار و اختناق فقر- گرسنگی و بی نوائی دست و پنجه نرم نموده است و بارهای از مشکلات و بد بختی را بر فراز قلل و در اعماق دشت ها و درههای عمیق و باریک این خطه باستانی بدوش می کشند و با سهولت با موانع رزم میدهد و در واقع فاتح تمام موانع و صخره های تسخیر ناپذیر خویش هستند. هزارجات سر زمین باستانی و تاریخی است، وقتیکه نام این خطه ای تاریخی می بریم همه بیاد شهر غلغله، شهر ضحاک، بند امیر و از همه مهمتر مجسمه های بزرگ صلصال و شمامه می افتد. موقعیت هزارجات در جهان معاصر در بخش از کوهستانی ترین ساحه ای کره ای زمین و از چشم انداز زمانی در تحتانی ترین پله ای تاریخ روی خط تصادم امواج طوفانزا و حادثه خیز اجتماعی و سیاسی قرار گرفته است. اما این منطقه روزگاری با گذشتن راه ابریشم تمدن شرق و غرب را با هم وصل می کنند.

در گذشته های دور هزاره جات کنونی - بنام های زیر یاد شده است: به گفته (بلیو)غر مارث که این نام در کتاب مقدس نیز آ مده است – به قول مرحوم غبار نویسنده افغانستان در مسیر تاریخ : قریب) ۵۰۰۰) سال پیش از هزاره جات بنام (ستا گید یا) نام بر ده شده است شا هان هزاره جات قبل از اسلام بنا م ها ی شیران بامیان از اولاده کوشانی و یفتلی و بعدآ بنام های هزار بنده – شار و ریو شاران یاد میشدند که عمدتآ در دو نقطه تاریخی این سرزمین بنام های (پشین) یا افشین یکاولنگ کنونی و (سورمین) سر پل فعلی که پایتخت تابستانی و زمستانی ایشان بودند حکومت میراندند.

کنت کورت و بطليموس مورخين عهد سکندر کبير، فريبه جهانگرد فرانسوي، هنري فيلد کريستياتس محقق دنمارکي و جورج راورتي، از مورخان غربي. مقدسي، مولف گمنام حدودالعالم در ۹۵۹ ميلادي، ابي بکر مشهور به ابن فقيه، ابن خرداد در ۹۲۰ ميلادي، ناصر خسرو بلخي از مورخين اسلامي و همچنان هيوان تسنگ راهب چيني از موجوديت غرج الشار، غرجه، غرجستان، شاران غرجستان و موجوديت هزاره ها در غرجستان به کرا ت ياد نموده اند.

حکمرا نی شیران بامیان توسط غزنویان ساقط و بعد از آن غوری ها شنسبی ها – خوارزمی ها در هزاره جات حکو مت کردند با شکست خوارزم شاه شهر غلغله توسط لشکر چنگیز خان تخریب و به بامیان آ سیب زیادی وارد گشت.

اولاده چنگیز خان چندین قرن در بامیان و دیگر مناطق غرجستان حکومت کر دند و بعدآ اولاده تیمور لنگ درین ساحه تسلط یافتند و در زمان سلطان حسین بایقرا - امیر ذوالنون ارغون از طایفه ارغون از مغلان ایلخانی ایل تر خان اولین حاکم و امیر سلسله امرای ارغونیه در هزاره جات بود وی توانست قلمرو خود را تا کابل – قندهار – سند و فراه توسعه دهد. امرای ارغونیه مردمان دادگر- دانش پرور – هنر دوست بودند و مجموعآ از سال ۸۸۴- الی- ۹۶۴ – هجری قریب به هشتاد سال با سیاست و فراست حکومت کردند. امرای ارغونیه از جمله نیاکان مردم هزاره بوده است که در هزاره جات حکومت مستقل و دارای قلمرو وسیع را تشکیل و با درایت کامل اداره مینمودند.

مورخین عرب و خراسان هزاره جات را بنام های غرجستان – غرج الشار – گرستان یاد کرده اند و حدود اربعه آنرا از جانب غرب به هرات و بادغیس و از طرف شرق به کا بل – از سمت شمال به جوزجان و از سوی جنوب به غزنی پیوست دانسته اند. به قول ابن حقول تاریخ دان عرب غرجستان کشوری بزرگی بوده است که موسوم به مملکت غرجه یاد شده است.

در اغلب کتب تاریخ عرب و خراسان هزاره جات بنام غرجستان و هزارستان یاد شده که وسعت آن خیلی از وسعت کنونی آن فراتر بود و غور – بامیان و غزنی زابل و قسمت های از پروان و وردک را شامل میشد.

مسكن اصلي هزاره هاي ترك تبار، مراكز عمده غزني، زابل و كابل و تگين آباد بود و آنها نه بواسطه سامانيان بلكه توسط شخص اميرسبكتگين “سيويكتگين” به روايت هاي مختلف از مركز اصلي ترك ها يا غزني باستان منتقل شده اند.

آقاي حاج كاظم يزداني نظر استاد جاويد را اينطور مي آورد : «اين طائفه (هزاره) از اقوام اصيل و بومي اين سرزمين اند كه قبل از مغول (چنگيز) بنام غوزه يعني غرجستاني معروف بوده اند و سلسله شاهان غور و شارهاي باميان از ميان همين اقوام بوده اند، ».

هزارجات مناطق کوهی است و در افغانستان مرکزی واقع شده و خانه ای مردم هزاره است. این ساحه از نگاهی تاریخی هزارجات نامیده شده و بعضی ها آرزو دارند که بنام سابقه ای آن مراجعه کنند.

بامیان درهء ایست زیبا و خوش آب و هوا که زیبائی های طبعیت با اعجاز هنری بهم یکجا شده و این درهء قشنگ را در افاق جهان مشهور ساخته است، بامیان با نقاط دور و نزدیک خود مانند: شهر غلغله، شهر ضحاک، شهر سرخک، آژدهای سرخ در، دره های فولادی، ککرک، کالو، سوماره، آهنگران، اغرابات، خطه ایست بدیع که طبعیت در آن مجموعهء از شگفتی ها و زیبائی های خوش را گردهم جمع کرده و ذوق و هنر مجموعه دیگر از مظاهر بدیع هنری بدان افزوده است و خاطره های تاریخی بر هر صفحه آن یادگاری باقی گذاشته و از مجموع زیبائی هنری قدرت دست بشری و خاطره های تاریخی کتابی بمیان آمده است که اوراق آن روی صفحه های دامنه پر برف کوهای بابا و هندوکش گسترده شده است.

بامیان از روز گاران قبل التاریخ مرکز بود و باش و زندگانی شکاریان هندوکش بود، مغاره بزرگ و طولانی معروف به (چهل ستون) گواه این نظریه است با ظهور آئین بودائی و انتشار آن در افغانستان مخصوصأ با زمامداری کوشانشاهان بزرگ کنیشکا و هو ویشکا (از نیمهء دوم قرن دوم تا اخر قرن سوم، م) این دره اهمیت دیگری کسب کرد و در مدت بیش از ۸ قرن یکی از کانون های مجلل بودائی آسیای میانه شد، بامیان از نظر مملکت داری هم سوابق درخشانی دارد چه در دورهء پیش از اسلام و چه در دورهء اسلامی غوری تاریخ افغانستان مرکز قلمروی بود که در بعضی اوقات حدود و ثغور آن تخارستان را در شمال و کابلستان را در جنوب هندوکش در بر میگرفت.

فاصله بامیان از کابل ۲۴۵ کیلومتر است که با هر گونه وسایل نقلیه عراده دار میتوان آنرا در ظرف ۷ ساعت طی نمود، بامیان برعلاوه بر پیکر های شگفت انگیز خود و مجموعه معابد مربوطه که معاینه هر کدام آن در قدم اول برای هر سیاحی دلچسپ بود یکسلسله نقاط دیدنی دیگر دارد که برخی از نظر تاریخ و برخی از نظر محاسن طبیعی و برخی دیگر از نظر شکار و صید ماهی خالدار، خالی از دلچسپی نیست. غیر از پیکر های بزرگ بودا مجسمه دیگر به بلندی ده متر در درهء ککرک است، درهء ککرک در جناح جنوب شرق بامیان افتاده، آثار دیگر تاریخی این دره شهر ضحاک و شهر غلغله است که بیشترخاطرات دورهء غوری و خوارزمشاهی و خرابکاری های چنگیز بدانها تعلق میگیرد، نواسه چنگیز در شهر ضحاک بدست سپاهیان رشید جلال الدین منکبرنی کشته شد و شهر غلغله در اثر مقاومت شدید به امر چنگیز طعمهء حریق شد و زنده جانی در آن باقی نماند.

تصاویر بودا و شهر زیبا و باستانی بامیان مرکز هزارجات

باميان در افغانستان مرکزی <هزاره جات>، تقريبا به مسافت ۲۳۱ کیلومتر در شمال غرب کابل و در قلب کوه هندوکش، در ارتفاع ۲۵۰۰ متری موقعيت دارد. بامیان در بندا هش بنام <بامیکان> و در قرن پنجم قبل از میلاد بنام <فان – یانگ> و در سال ۶۳۲ میلادی <فان – ین – نا> یاد شده است.در اوائیل قرن اول میلادی با به قدرت رسیدن کوشانی ها بامیان حیثیت مرکز دین بو دائی را پیدا نمود که در اين امپراتوری بزرگ، بامیان و تنديسهای بودا، سمبول يا نماد اين عظمت تاريخي بود. پس از دوره کوشانی ها و یفتلی ها - تنی چند بنام شیران بامیان که از احفاد کوشانی و یفتلی بودند در بامیان و حواشی آن حکو مت میر اندند حکمروائی این سلسله قبل از اسلام و مدت ها بعد از آن نیز ادامه یافته است. حکمرانی شیران بامیان توسط غز نویان ساقط و بعد از آن غوری ها شنسبی ها – خوارزمی ها در بامیان حکومت کردند با شکست خوارزم شاه شهر غلغله توسط لشکر چنگیز خان تخریب و به بامیان آسیب زیادی وارد گشت. بامیان روی معبر کاروان رو قدیم میان بلخ و پیشاوربنام راه معروف ابریشم قرار گر فته بود. پیکره های عظیم بودا - معابد منقوش و چند ین هزار سموچ بامیان را از نظر آئین و هنر بودائی مشهور سا خت. اين شهر برای بيش از هفت قرن ـ از قرن دوم ميلادی تا دخول لشکر اسلامي در قرن نهم ميلادی در آن، يکي از بزرگترين مراکز بودايی در شرق محسوب ميگرديد. بامیان در محل تلاقی تمدن های ايرانی، يونانی، بودايی، هندو و اسلامی واقع شده و ميراث فرهنگی آن آميزه ای ارزشمند از تاثير اين تمدن ها و فرهنگ هاست، فصل بسيار با ارزش و مهمی را در تاريخ حوزه تمدني ما و در مجموعي جهان مي سازند. يک بخشي عمده از ميراثهای تاريخي و فرهنگي افغانستان را آثار باستاني قبل از اسلام تشکيل ميدهد که از خصوصيات کاملا استثنايي برخوردار بوده اند. بامیان در آن دوران تاريخي، منحيث با اهميت ترين مرکز تقاطع تمدن ها و جريانهای متفاوت فرهنگی و به مثابه شاهراهی انتقال، و داد و ستد دست آورد های فرهنگی ملل مختلف جهان شناخته شده است. بازرگانان، سياحان و هنرمندان از چين، هند، آسيای مرکزی و اروپا با استفاده از راه ابريشم، در اين حوزه باستاني رفت و آمد داشتند،.هیوان تسانگ زایر چینائی که در نیمة اول قرن هفتم میلادی از بامیان دیدن کرده است از هیکل بزرگ دراز افتاده بودائی یادآوری نموده است. گرچه امپراتوری كوشانی ها در ۲۲۰ ميلادی در شمال هندوكش ازهم پاشيد اما كوشانیها تا سال ۴۲۵ ميلادی در جنوب هندوكش به فرمانروائی خود ادامه دادند.

بامیان پایتخت هزارجات بوده و منبع کلتوری هزارهها است. هزارجات تقریبا ۳۰ % خاک افغانستان را احتوا میکند. قسمت بزرگ هزارجات به ولایات مختلف مانند ارزگان؛ غزنی؛ غور و مزار تقسیم گردیده است.

فرزانه گرانمایه و شاعر شهیر میهن ما آقای داکتر رازق رویین در مورد عظمت ارزشمند و شکوهمندی مجسمه های تاریخی بودای بامیان باستان این شعررا سروده است:

بودای بامیان

استاده بود پیکر بودای بامیان

آن پاسدار فرهء فردای بامـــــــــــــیان

بودند خوار مایه همه تن تناوران

در مقدم شکوههء والای بامــــــــــیان

صد جویبار، زمزمهء شعر مینوشت

بر موج موج روشن دریای بامیــــــــان

شاعر شهیرو گرانقدر آقای بیرنگ کوهدامنی تصویر خویش را از گوشهء اوصاف و عظمت مجسمه های بودای بامیان این چنین به نظم عالمانه، هنرمندانه ادبی گرفته است:

ای سـنگ! ای شـکوه مقـدس، تـــرا درود

ای بـیشـــه ی بهــشـت خــدایی ترا ســلام

ای ســنگ! ای تـجـسـم روح لـطـیـــف گل

در آ سـمان ســتـاره و در بیـکــران خـــــدا
 

 ای شـاهـکار دسـت بشــر در طی قــــرون

آن ســالهـای ســبـز خــدا یـاد شـان بـخــیر

بند امیر

جاهای دیدنی ولایت بامیان، یکی بندامیراست که در شرق یکه ‌ولنگ قرار دارد. بند امیر شاهکار دست توانای طبیعت است؛ این نقاش چیره‌دست، زیر آسمانی صاف بر ارتفاعی بلند، در میان کوه‌های آهکی، چند دریاچه مملو از آب زلال و گوارا با ماهی‌های ریز و درشت و آبشارهای زیبا، کشیده است؛ به آب رنگ آبیِ سیر داده، به قرینه‌ی دریای مدیترانه. از کنار هم قرار دادن عناصر این نقاشی، به منظره‌ای چشم نواز و تصویری زیبا دست می‌یابیم که هر ساله هزاران نفر از داخل و خارج در مدار جاذبه‌ی آن قرار می‌گیرند و پای در راه یکه‌اولنگ می‌نهند.

بند امیر نقاط زیبائی که در بامیان ودرماحول دورو نزدیک آن افتاده و برای سیاح دیدن آن دلچسپ است عبارت است از : بند امیر که بفاصله ۸۰ کیلومتری غرب بامیان افتاده و مجموعه دریاچه های آن با قصه های فولکلوری ورنگ آمیزی های شگفت آور قدرتی هر بیننده را محسور میکند.

تصاویر بالا بند امیر بامیان را مجسم می سازند.

 

شهر قدیمی ضحاک تقریباً دو هزارسال سابقه و قدامت باستانی دارد، که به فاصله پانزده کيلومتری در شرق شهر باميان بالای یک کوه موقيعت دارد.

 

 شهر ضحاک بامیان

دره فولادی در زاویه جنوب غربی مجسمه های بزرگ منهتی به پای کوه بابا میشود و قلهء بلند آن (شافولادی) نام دارد سرکی به طول ۱۲ کیلو متر به حصص علیای دره در نزدیکی های حوض منهتی میشود، آبهای جاری، جوی های مست، دهکده های قشنگ، باغ های کوچک و زیبا چشمه سارهای دامنه های پر برف کوه بابا و قله های، بریده سفید کوه مذکور هر کدام بجای خود دیدنی و تماشائی است.

درپای شهر ضحاک درهء دیگری رخ بطرف کوه بابا پیش رفته که بنام (کالو) یاد میشود و تشکیلات عجیب طبقات الارضی آن قابل دیدن است. همین قسم درهء ککرک و مخصوصأ قسمت های علیائی آن تا نقطه ئی موسوم به (دوکانی) بیشه های بدیع و منظره های زیبا و نظر فریب دارد که باز هم منتهی به سلسله جبال بابا میشود.

همین قسم دره های (سوماره) و (آهنگران) که سرراه بامیان و در مجاورت قریب آن واقع شده هر کدام بجای خود بی نهایت زیبا و قشنگ است و علاوه بر محاسن طبیعی ماهی خالدار هم دارد که علاقمندان صید ماهی و کسانی که به زندگانی در کمپ علاقمند اند خیلی از رفتن آنجا کیف خواهند کرد.

بامیان با آثار تاریخی و مجموعه زیبائی های طبیعی که دارد از نظر جهانگردان شهرتی زیادی پیدا کرده و هر سیاحی که بدانجا رفته با شوق و شعف زیاد مراجعت کرده و خاطرهء فراموش ناشدنی با خود حفظ کرده است.

در بامیان پیکر های بلند بودائی که بزرگترین مجسمه های جهان بود، رواق ها و معابدی که بصورت سموچ های منظم ومنقوش در بدنه کوه کنده شد، و نقاشی های ظریف ورنگه دیواری با میان را در قلب هندوکش بشکل نگارستانی در آورد که با همهء پیش آمدهای روزگار اسباب شگفت بینندگان بود، بامیان معبر بزرگ رفت و آمد کاروان های تجارت پیشگانی بود که دایم بین هند وچین از لا به لای دره های هندوکش عبور و مرور می نمودند.

سیاحان و جهانگردانی که به افغانستان رفت و آمد داشتند و تعداد شان به تدریج روز افزون بود نسبت به همهء نقاط افغانستان بیشتر به بامیان سر می زدند. علت این امر موجودیت بزرگترین مجسمه های عظیم و پیکر های بزرگ ۵۳ و ۳۵ متری بودا درین دره بود که عامل جلب سیاح میگردید، این مجسمه ها به فاصله ۴۰۰ قدم از یکدیگر در جدار بلندی تحت رواق های عظیم استاده، تراشیده شده بود و قسمت اعظم بدن آنها تا قبل ازقدرت یافتن نامیمونی بنام " طالبان ؟ " از صدمه و آزار زمان در امان مانده بود.

هزاره جات سرزميني درقلب افغانستان؛آباديها و شهرهايي در دامنه يا بر فراز كوههاي هندوكش، از جنوب افغانستان تا مرزهاي هرات در غرب و از بلخ تا مرزهاي شمالي قندهارموقعیت دارد. بنا بر گفته مورخین داخلی و خارجی پيش از دوره كوشاني ها تا بعداز دوره غزنويان و غوريان و حتي تيموريان درقسمت موجودیت دو كشور بمعني تقسيمات بين دومملكت افغانستان و هزاره جات دیروزی وجود دارد؛ که مردم آن يك زماني همه به يك سرزمين واحد حيات بسر ميبردند..در اغلب کتب تاریخ عرب وخراسان هزاره جات بنام غر جستان و هزارستان یاد شده که وسعت آن خیلی از وسعت کنونی آن فرا تر بود ولایات فعلی غور– بامیان – دایکندی –سرپل - غز نی- پروان - و ردک - ارزگان و زابل- و بخشی از بغلان و سمنگان الی تخار را شامل میشدند.

ویژه گی های این ملیت

هزاره ها مردمی اند صادق، درستکار، آرام و صلح جو و در عین حال شجاع پرکار و زحمتکش. مشاغل طاقت فرسا دارند ولی کم در آمد اند. هم چنین اغلب کارهای تولیدی و سازندگی کشور بدوش این مردم میباشد.

آنان از قتل عام ها ی فجیع و توطئه های بسیار تو انسته اند جان سالم بدر برند تحمل این قوم در برابر تهاجم ناملایمات روزگار سرمای شدید محیط گرسنگی و تشنگی فوق العاده زیاد است و با تمام فشارهایی که علیه آنان اعمال شده باز تو انسته اند پرچم تشیع را در قلب کشور بر افراشته نگهدارند به قسمی که در اذهان عامه مردم از ذکر اسم هزاره، تشیع نیز تبادر میکند. تقریبا ۹۰٪ هزارهها پیرو مکتب تشیع بوده و دراعتقاد به مبانی اسلام و انجام فرایض راسخ و استوا ر میباشند یکی از نویسندگان خارجی مینویسند “ اگر سراسر جهان را کفر فرا بگیرد اسلام در داخل درههای جبا ل هندوکش و بابا بر ای ابد خواهد ماند “

جامعه هزاره از بعضی مفاسد تباه کننده مانند: فحشا، بچه بازی، قمار، شراب، اعتیاد به مواد مخدر و دریوزگی بر کنار مانده اند. این یک ادعا نیست ؛ جهانگردانی که در باره هزاره تحقیق نموده به این حقیقت ا ذعان دارند بعضی از انها تحت تاثیر قرار گرفته از روی تعجب نوشته اند “با اینکه این مردم در اوج فقر بسر میبرند اما تن به گدایی و دریوزگی نمیدهند.

لهجه هزارگی

پژوهش علم زبان شناسی در مورد هزارگی "لسان هزارگی" در دو بخش خود را متمر کز نموده است:

اولآ. مناسبات بین هزارگی و لسانهائی مهم دگر (فارسی. مغولی و ترکی) و تآثر آنها با لائی هزارگی و اندازه ای تاثر هر کدام اینها بالائی هزارگی.

ثانیآ. شاخصهائی فوقالعاده و اصلیتی خود هزارگی.

چیزیکه از تحقیقات در باره ای هزارگی واضح و روشن شده اینست که هزارگی یک دیالکت مختلط از فارسی، منگول وترک با داشتن دهان (زبان) خود بوده، اما بدونی عنعنه ای تحریری میباشد کدام کتابی هیچگاهی به هزارگی نوشته نشده. دانشمندان و نویسندگان هزاره همیشه به فارسی و عربی آموزش و نوشته میکنند. در لحظه ای فعلی به لسانهائی اروپائی مگر هیچ وقت به لسان هزارگی نوشته نکرده است.

از نگاهی علم زبانشناسی هزارگی یک دیالکت یک زبان است. بنابرین مردم می شمارند که فارسی یگانه لسانی این منطقه (ایران افغانستان و تاجکستان شوروی سابق محسوب میگردد (هیروی سال ۱۹۸۳.73).و هر کدامی از آنها در داخل سرحدات سیاسی (برعکس کلتوری) دیالکت خود را دارند. دیالکت هزاره ها در افغانستان و گیلانیسی ها در ایران از دیالکت هائی دگر است.در دیالکت هردو زیاد اصطلاحات استفاده میگردند. هردو دیالکت بندرت اصطلاحات خالص فارسی را در تهران و کابل استفاده میکنند. در این دیالکتها اصطلاحات خارجی (قرضی) از لسانهائی دگر گرفته شده اند.

هزارگی ۸۰% از فارسی.۱۰ % از مغولی و ۱۰ % از لسانهای دگر تشکل شده است. دیالکت هزارگی فرق فاحش از فارسی به علت تآثیرات اصطلاحات ترکی و منگولیائی دارد..

کوشش حاکمان ستمگر برای تحریف هویت هزاره ها:

در افغانستان اقوام و قبایل گوناگون زنده گی مینما یند و هرکدام آ نان دارای هویت تا ریخی و فرهنگ غنی مختص به خود میباشند از آن میان در باره مردم هزاره از طرف رژیم ها ی استبدادی تلاش صورت گرفته است تا هویت تاریخی و فرهنگی آنان را در ابهام قرار داده و با این مردم برخورد همراه با تبعیض برای مدت چندین قرن بعمل آمده اند. که بر گوشه از زوایای نامکشوف هویت تاریخی و اتنیکی مردم هزاره ء کشور مان روشنی انداخته میشود.

برای تحريف و سردرگم ساختن هويت هزاره ها آنقدر كارهای بی انصافانه و خائينانه درطول تاريخ صورت گرفته است كه اين قوم را نه تنها از هويت تركی آن جدا ساختند بلكه تا سال ها قبل بعضی از مردم هزاره به نسبت شدت استبداد، مجبور به انكار از هويت قومی خود شده بودند. قسمي كه چنين استبداد را ازبک ها و تركمن ها نيز به گوشت و پوست خود احساس مينمودند. درين مورد پروفيسور عنايت الله شهرانی در مقاله خود بنام “هزاره كيست“ ميگويد «در زمان امير عبدالرحمن خان بسياری مردم هزاره از ترس كشتار و قتل عام ها نام و نسب خود را تغيير دادند و از آنست كه در مركز باميان هنوز مردم به نامهای ساختگی حيات بسر مي برند »

پروفیسور عنایت الله شهرانی در قسمت از اثر می فرماید: يكی از تاجيك دوستان باميان بنام محترم بسم الله باميانی از موجوديت تورك هزاره در باميان در كتاب “باميان” كاملآ انكار ميورزد و ميگويد كه باميانی ها همه تاجيك اند. و ما البته برعليه آن محترم چيزی ننوشتيم ولی تاريخ برعكس فرموده شان تثبيت ميكند كه باميان با تورك هزاره ساخته شده است ولی به هر شكلی كه هست اكنون در باميان همه بزبان روان تاجيكی سخن ميگويند.

قسمیکه در بالا متذکر شدم تیوریها و نظریات گونا گون در باره هزاره ها از طرف تاریخدانان و علمائی خارجی ارائه گردیده بود. این نظریات به نظر بنده اضافه تر از یاوه سرائی نیست. ولی بگزار که مردم افغانستان در مورد خودشان قضاوت نمایند.

آغای هما یون سهرابی تحقیقاتی علمی را در باره تاریخ معاصر هزاره انجام داده و در مورد تیوریهائی مختلف و نظریات تاریخدانان و جامعه شناسان و مردم شناسان خارجی و داخلی، نظریات خویش را بطور مفصل ارائه کرده که نکات هائی اساسی آن درین یاد داشت به شرح زیر است:

هزارهها بمثابه ساکنین بومی هزارجات، هزاره ها بمثابه اتنیکی منگولها، هزارهها بمثابهای اتنیکی ترکها و منگول ها، و هزارهها بمثابه ای نژاد مختلط.

هزاره ها بمثابه ساکنین بومی هزارجات

این تیوری درقدم اول ازطرف عالم فرانسوی ج.پ.فیریر در سال ۱۸۵۷ قرن ۱۹ نوزدهم پیشنهاد و مطرح گردیده بود.این تیوری به این نظر است که هزاره ها از کدام محلی دگر مهاجرت نکرده اند، بلکه از زمانی الکساندر بزرگ در افغانستان جای گزین شده اند. تیوری فیرییر باساس توضیخات تاریخ نویس بزرگ یونان کووینتوس کورتیوس (تمدن ایران.۴۳۸) در مورد جنگ الکساندر بزرگ و سفراودرهنگامی زمستان درین مناطق اساس گذاری شده است. او به ادامه استدلالات خود را باساس همان توضیحات در باره ای ساکنین افغانستان مرکزی آن وقت ادامه میدهد و می افزاید که قیافه و کلتور ورسم و رواج مردم آنزمان مشابه به نیاکانی هزاره های فعلی افغانستان است.

حسن فولادی در کتاب خود در باره ای هزارههای افغانستان اشاره میکند که تیوری کورتیوس از طرف علما ی مردم شنا س و تاریخ شناسا ن مورد قبول واقع نگردیدند.اما باثتثنائی پروفیسور علی اکبر شهرستانی او همچنان فکرمیکردند که هزاره ها ساکنین بومی و اصلی هزارجات (افغانستا ن مرکزی) می باشند. کلمه هزاره طبق قول علی اکبر از پایتخت دوم (ارک گوزیا) و (هیرولا) و یا (اوزولا) تغیری شکل نموده. او درین کتاب کلمه ای هزاره را بمثابه ای (خوشحال) و (مشهور) ترجمه میکند.

حسن فولادی می نویسد،که تاریخ نویس و مردم شناس غربی بنام فلیتچیر همچنان به این عقیده بودريا، که هزاره ها پیش از اشغال منگولها در این سرزمین یعنی هزارجات فعلی زندکی و بود وباش نموده اند.

آقائی عبدالحی حبیبی یکی از تاریخ دانان با اعتبار مینویسد: قبل از آریائیها گروپی از مردم که فعلاً در هند زندگی دارند بنامی دیراویدیها یاد میگردیدند که آنها در اثرجنگ بی رحمانه با آریائیها شکست خوردند و بحالت بسیار بدی کشته شدندو باقیمانده هائی آنها در نزدیکی و حوالی جنگلهائیکه در دوران کنونی بنام ناجیس که فعلآ دارای ۴۵ ملیون نفوس در هند کنونی میباشند فراری و پینهان شده بودند.

آیده ای فیرییرهمچنان توسط مشهورترین عالم و تاریخ شناس افغان عبدالحی حبیبی مورد قبول و پذیرش واقع شد. دلائیل او بر اساس کشفیات علمی لسان شناسی استنتاج گردیده و سه دلائیل ذیل میباشد:

در ابتدا حبیبی فکر میکند که نام هزاره در بین مردم هزاره هائیکه در افغانستان و مردمیکه در کوههای ماهابو در هریپور پاکستان بطرف ابوتاباد، پاکل و بالاتر از کشمیر کنونی پاکستان و کشگار که (فعلا بین چین، افغانستان و پاکستان سرحد دارند) مروج میباشد. او تآکید با این نظر دارد و میگوید مردمانیکه درین ساحات و آیالات زندگی دارند آز جمله ای مردمان محسوب میگردد که نی تاتار و نی منگول هستند مگر شکل و رویهائی آنها مانندی هزاره هائی افغانستان می باشند. او به ادامه میگوید این مردمان به لسان هائی متفاوت با لهجه هائی هندو – آرین صحبت میکنند که این خود نشان میدهد که این مردم زاده ای هندی و آرین است.

مفکوره و نظرحبیبی را راشیدود یانس جمعیت التواریخ توانست تکمیل نماید. او عینی مفکوره را داشت که گفته شده است.چنگیز خان هیچ وقت نتوانسته بود که دریائی آتوک که بین پنجاب واینویایف و پی پاکستان را به نسبت محاربه شدیدو حماسی جلال الدین خوارزم شاه و آب و هوائی خراب عبور نماید و او دوباره مجبور به عقبنشینی شده است.در صورتیکه هزاره ها بقایائی چنگیز است پس چگونه میتوانست و یا امکان داشت که آنطرف دریا نیز هزاره ها زندگی نمایند.

بنظر آغای حبیبی این یک دلیل و علت است که از آن زمان در آنجا کدام خلط و تغیرمکان و یا حرکت جمعی با ابعادی وسیع درین مناطق (به اثتسنائی آنعده هزاره هائیکه به اثر ظلم واستبداد عبدالرحمن خان افغانستانرا ترک ودر کویته ای بلو چستان پاکستان مجبور به مهاجرت گردیده بودند، آنها به لسان دری لهجه هزارگی صحبت خویش را ادامه داده اند) رخ نداده است.

آقای سهرابی از جریان سفری شان در کویته پا کستان حکایه می نماید : من ازین مردم سوال نمودم که آیا آنها این مسئله را میدانندو یا قبول دارند،که آنها از بقایای لشکری چنگیز خان هستند ؟ آنها هیچ وقت این مسئله را قبول ندارند که آنها به بقایائی لشکرچنگیز خان تعلق داشته اند.

اکثریت این مردم ها به لسانهای هندوکو و سرائیکی و کشگاری و دیالکتیک های دگر صحبت می نمایند که همه ای شان با هم مشابهت دارند.

استدلال دوم را آغائی حبیبی درین کتاب از یاد داشتهائی در مورد سفرهای فوشر و سانیت مارتین در همراهی با هویون تی سانگ در افغانستان مرکزی خاطر نشان مینماید و آنها درین یاد داشت مینویسد که برای هویون تی سا نک قابل تعجب بود که قیافه ای این مردم مشابه به قیافه ای چینائی ها بوده است.

استدلالی سوم حبیبی عبارت از آن است زمانی،که امپراتور مشهور چین بنام هییون تی سانگ در سال ۶۴۴ از هند به طرف توسو کو چا (ارگوزیا) آمده بود اولین پایتخت را بمثابه هو سینا و پایتخت دوم را بمثابه ای هو سالا نامیدند که مدت و زمان بعد تر بقول حبیبی یک تاریخدان دگر بنام ساینت مارتین (نو سی نا) را به غزنی فعلی و (نو سا لا را) با هزاره ربط داده است. حبیبی همچنان به ادامه از نظریات عالمی دگری بنام پتولیمی نقل قول می کند، که یک محلی در شمال- غربی اوزولا بنام آر کوزیا نامیده می شد که حبیبی فکر میکند که همین اوسالا و اوزالا به مروری زمان به هزاره تبدیل شده اند. حبیبی استد لال خویش زا از نگاه علمی زبانشناسی توجیه میکند که کلیمات مانندی هو به او و ایس به ذایت و آی به ایرتغیر شکل نموده و تلفظ آن تغیر کرده است. او مثال داده است که مثلا تغیر لغت دیوار به دیوال تبدیل گردیده است.

حبیبی قبول دارد که مفکوره و مفهومی کلیمه هزاره ممکن است از لغت منگول منگ و یا مینگن که معنی اش یک هزار دراصطلاح نظامی منگولیائی است سرچشمه گرفته است.مگر او اسرار میورزد که ترجمه درست کلمه ای فارسی هزار در لغت منگولیائی مینگ ویا مینگن است و او به ادامه استدلال مینماید که نام هزاره در آریائی قدیم به معنی (خوشحال) و(مشهور) معنی میدهد.

 او به خاطرادعا واستد لال خویش به لسان شناسانی مشهور فوشر، سینت مارتین و مایکل ویرس زبان شناس آلمانی مراجعه میکند.

 او میگوید برای من درک مناسبات بین لغت هزاره و منگ منگولیائی هچگونه درک و معنی را نمیدهد و همچنان منحیث یک فارسی زبان من میتوانم استدلال کنم که کلمه هزاره معنی هزار را نمیدهد. پس اینجا یک فرق واضح و آشکار بین هزار که معنایش هزار و هزاره که واقعا معنایش نمیتواند بمثابه ای هزار باشد.

هزاره ها بمثابه ای اتنیکی منگولها (بقایائی منگولها)

در قرن نوزدهم ۱۹ زمانیکه ارو پائیها به افغانستان آمده بودند در بین قیافه ای قفقازیها همچنان قیافه ای منگولی ها نیز بمشاهیده رسیده بود. این مفکوره که هزاره ها از بقائی چنگیز خان است ازهمین دوران سرچشمه می گیرد.در حقیقت این نظریه در میان نویسندگانی غربی مانند" مونت ستوآرت ایلفی نیستون"ارمینیوس وامبیری "فراسیر تایتلیر"هاتچیرو برنز مشهور است. یک تن از آنها بنام بلیوزیاد تراسرار می ورزد، که هزاره ها از بقایائی لشکری چاگهاتای که توسط مانگوکا بخاطر پشتبانی ازهلاکوخان اعزام شده بود بوجود آمده اند.او میگوید این گروپ لشکر توسط نواسه او نیکودرآیوکلن به ساحه فعلی که هزاره ها در آنجا مسکن گزین شده است فرستاده شده بود.این نظر بعد ها از طرف پیترو چیفسکی نیز مورد تآئید قرار گرفت.او میگوید که هزاره هااز بقایائی نیکودری منگولها است.او به ادامه ای نظر خویش می افزاید بسیار آسان است به اثبات رسانده شودکه هزاره هائیکه در ایران و ساحه هائی هم سایگی آن زندگی دارند از بقایائی سر بازان است که بعد از هر پیروزی برای شان مشکل بود که آنجا را ترک کرده باشند.

 آز جمله یکی ازآنها بنام بیلی ب درعقا ئیدو نظریات خویش پیوسته تاکید دارند که هزارهها بقایای لشکر چنگیز است که توسط خان بزرگ یعنی چنگیز خان این جا بجای نفوس انجام یافته است.طبق نظریه او بتعداد 9 گروپ سربازان چنگیز خان درکابل وگروپ دگر(گروپ دهم) سربازان در پکلی در شرق دریائی آموساکن وجابجا شده بودند.ابوالفضل یکی از وزرای پادشاهی منگول بنام اکبر درهندوستان نوشته است،که هزارهها بقایائی گروپی نظامی چنها تای که او توسط مانگوکا بخا طر پشتبانی از هله کو خان فرستاده شده بود.او میگوید که گروپ نظامی توسط نواسه ای او نیکودر ایوکلن به این ساحه یعنی افغانستان فعلی جائیکه هزارهها مساکن شده است فرستاده شده بود.

این تاریخدانها درعمل نتوانستند نظریاتی خود را بطوری مدلل و با سوابق تاریخی به اثبات برسانند و بدینگونه به شکست مواجه گردیدند.

هزاره ها بمثابه ای اتنیکی مشترک ترکها و منگولها

بعضی تیوریهای دگراز اختلات هزاره ها با ترک ها و منگولها صحبت میکنند. بیرن هارد دورن استد لال میکند که هزارهها اتنیکی منگول و ترک اند که در اثر تناقض و تصادم بین سلطنت منگو خان و منگو کان بین سلهائی(۱۲۸۴ -۱۲۹۱) در ساحه ای هزاره هائی فعلی افغانستان بوجود آمده اند.ای.با کون همچنان با این تیوری موافق است که هزاره ها اتنیکی مختلط ازترکان و منگولها میباشند.او ترجیع میدهد که اختلاط ترک ومنگول منطقی تر ودرست تر به نظر میآ ید.

هزاره ها بمثابه ای اختلاط از نژاد های مختلف

 این تیوری اولین بارازطرف ایس چور مان به پیش کشیده شده است.اوعقیده دارد که هزاره ها نه تنها اختلاط از نسل منگول و ترک است بلکه از ترکیب گوناگون نژاد های مختلف مانند تاجک ها وترکها و غیره می باشند.او نوشته میکند که قیافه ای منگولها و دو گروپ مختلف دگرهزاره ها وایماق باهم فرق دارند.همه ای این گروپها در لحظه ای حاظر از نگاه اتنیکی وفرهنگی با هم فرق دارند.

تیمورخان همچنان عقیده دارد که هزاره ها ترکیب ازعسکران منگول و ترکمن و اجتماع تاجکان محلیاند.طبق نظر او سربازان منگول با خانم های تاجک عروسی کردند که در نتیجه ای این عروسی انتر ناسیونال اتنیکی امروزی بمثابه ای درک هزاره پا به عرصه ای وجود گذاشت.

بعضی نویسندگان دگرمانندی سنی ساریو و کا کر در اثر خود" آرامش هزاره ها در افغانستان" (۱۹۷۳) همچنان این تیوری را حمایت کردند. ولی این تیوری همچنان از طرف بسیاری تاریخدانان دگر مورد حمایت و پذیرش قرار نگرفت. چون درعمل هیچ گونه اسناد و شواهد تاریخی ثبت شده ای که این ادعا را تثبیت کند وجود ندارند که شکل و قوارهای یک ملیت و گروپ اتنیکی را آشکار نمایند. آقائی عسکر موسوی این ادعا ها را در کتاب خویش (هزارههای افغانستان) رد مینماید.


ادامه مطلب
 

 


باجگیریی طالبان پس از کشتار
   مردم افغانستان نسبت به آینده ای شان نسبتا امیدوار و خوشبین شده بودند. اما برعکس توقعات هیچ فرقی بین اوضاع دوران طالبان و دولت امروزی احساس نمی شود.

طالبان در سالهای هفتاد و شش و هفت هجری شمسی یعنی بعد ازینکه بیشترین قسمت از خاک کشور را به تصرف خود درآورده بودند و پایتخت را نیز اشغال کرده بودند دیگر آن طالبان پاک طینت و و فرشته های نجات مردم بدبخت افغانستان نبودند، تبدیل به یک هیولای ستمگر و بی احساس شده بودند که مردم روزانه شاهد چندین شکل جنایت ضد بشری زیر نام اجرای قانون شریعت اسلامی از قبیل آویختن به دار

تیرباران، سربریدن، دست و پا بریدن اشخاص، بدون اجازه از دیوار مردم بالا رفتن و و مجلس شادی و عروسی را به مجلس فاتحه تبدیل کردن، و چندین نوع جنایات دیگر بدون حکم قانونی ، صرف مبتنی بر خصومت های دیرینه ای شخصی بودند که خود من بارها شاهد عینیی این قبیل جنایات بودم.

اکنون به یکی از بزرگترین جنایت مجریان شریعت اسلامی می پردازیم. زمانیکه طالبان به شهر مزار شریف هجوم آوردند با مقاومت سنگین از شهروندان این شهر مواجه شدند که تلفات سنگینی را بر افراد طالبان و راهیان جنّته الفردوس وارد کردند و عده ای زیادی از لشکریان طالبان که مرکب از عرب و پاکستانی و چیچینی بودند را به عالم برزخ فرستادند که دقیقا یادم نیست بعد از چند روز مبارزه، افراد طالبان را دوباره از شهر مزار شریف بیرون راندند که این امر باعث ایجاد عقده مندی و خصومت طالبان نسبت به هزاره ها شد و پس ازآن برای اینکه بتوانند این مبارزه ای دفاعیی مردم مزار شریف را توجیه کرده باشند و همچنین تهدیدی باشد برای تضعیف بامیان، اقدامات ضد بشری و یزیدی پسند دیگری را روی دست گرفتند. چنان شد که تمام راه های وارداتی مواد غذایی را بر مردم بی دفاع مرکزی به جرم هزاره بودن بستند. تمام کامیونهای حامل مواد خوراکی و دارو را در شهرهای مانند قندهار غزنی و هرات و تمام ولایت های هم مرز با هزاره جات را متوقف کردند، چند ماهی بدین منوال گذشت و مناطق هزاره نشین با وضعیت اسفبار روبرو شد، آنعده از مردمی که در مناطق مرزی با هزاره جات زندگی میکردند شبانه محموله های مواد خوراکی و دارو را با استفاده از خر و اسب به مناطق هزاره نشین قاچاق میکردند که تا رسیدن به دست مصرف کننده ده ها برابر گرانتر تمام میشد که مثلا اگر یک سیر آرد در قندهار ده هزار افغانی بود در هزاره جات یک لک افغانی که حد اقل تفاوت ارزشی تمام کالاها ده برابر بود.

خلاصه وضعیت روز بروز وخیم تر میشد حالا نه تنها اینکه طالبان با این کارشان یکی از بزرگترین جنایات حاد علیه بشریت و نقض حقوق بشر را مرتکب شدند بلکه هزاره ها از رفت و آمد و سیر در داخل کشور هم ممنوع شدند و در مسیر تمام بزرگراه ها، در مسیر هرات غزنی و یا نمیروز غزنی، طالبان پسته های ایست و بازرسی برپا کرده بودند و تمام موترهای مسافربری را بازرسی کرده هزاره و هزاره گونه هارا از موتر پایین میکردند بعضی شانرا برای کار در زندان های بزرگ قندهار و ولایات دیگر می فرستادند و اکثرشان را شبانه گروه گروه بدون هیچ جرمی به رگبار می بستند و گورهای دسته جمعی درست میکردند که بیشترین از این مسافرین بیگناه در قتلگاه "کندی پشت" واقع در ولایت زابل (قلات) دسته دسته تیرباران شدند که خانواده های اکثر ازین قربانی ها تا هنوز چشم براه مسافرین ایشان هستند که روزی از ایران بر میگردند و سوغاتی برایشان میآورند که به عنوان مثال یکی از دوستان ما از ولایت غزنی که پسرش در همان دوران وقتی بعد از چندین سال زندگی در ایران برگشته بود در مسیر راه مفقود شده که همسرش هنوز در انتظارش نشسته است و به هیچ درخواستی مبنی بر ازدواج مجدد تن نمی دهد و مطمئن است که شوهرش برمیگردد، هزاران مثال دیگری مشابه داریم که مادرها هنوز در انتظار پسرانشان هستند اما خبر ندارند که استخوانهای پسران شان در گورهای دسته جمعی پوسیده اند.

در یکی از سفرهای که من خودم به طرف غزنی داشتم دونفر مسافر هزاره تبار که ظاهرا از جاغوری بودند و از ایران برگشته بودند همسفر ما بودند. در منطقهء میوند که میان شهر لشکرگاه مرکز ولایت هلمند وو لایت قندهار واقع شده است طالبان زنجیر انداخته بودند و این دوتا هموطن را از موتر پایین کردند و با لت و کوپ به سمت دشت هدایت شان کردند میگفتند که اینها را پیش قوماندان مان میبریم، موتر به فرمان جناب طالب حرکت کرد و نمیدانم که بر سر این دو هموطن ما چه آمد.

گروه طالبان که حلقه ای رهبریی شان مرکب از چند نفر عقده مند و پرورش یافته در آغوش اندیشهء وهابیت و عقب گرایی بودند و همواره سعی میکردند که سیاست شان را طوری تنظیم کنند که با مزاج بادارهای عربی و پاکستانیی شان سازگار باشد و برای ارضائ آنها دست به هر جنایتی میزدند که به طور مثال به چند نمونه اش در قسمت بالای این مقاله اشاره شده است. اینها واقعیت هایست که برای همگان معلوم است و نیاز به هیچ گونه اسناد نیست. می گوییم طالبان چون طالبان هستند نمی توانیم توقع بیشتر ازین ازآنان داشته باشیم که واقعا هم نباید داشته باشیم. جای تأسف اینجاست که دولت کنونی با ریاست جناب کرزی و با حمایت گسترده ای جامعه ای بین المللی که بار ها خودم از زبان خود آقای رئیس جمهور شنیده ام که از پیشرفتهای چشمگیر دولت خود در عرصه های مختلف از قبیل ترویج دیموکراسی، بازسازی ، سیاسی و فرهنگی و آزادی بیان در افغانستان به جهانیان سخن گفته است.

در حالیکه ما همه شاهد وخیم تر شدن اوضاع امنیتی و بی ثباتی در کشور هستیم مردم افغانستان هنوز در آتش بدبینی های فاشیستی و قومگرایی می سوزند بزرگترین جنایات علیه بشریت صورت میگیرد ، حقوق بشر نقض میگردد خبرنگاران لت و کوپ و زندانی می شوند مردم به جرم استفاده از زبان مادری خود شکنجه می شوند، کوچی ها به حریم مردم حمله میکنند و زن و فرزند مردم را مورد آزار و ازیت قرار می دهند و مردم را مجبور به کوچ از خانه و کاشانه ای شان میکنند. با وجود این همه مشاکل در کشور دولت آقای کرزی هیچ گونه عکس العملی از خود نشان نمی دهد و هنوز به طرفداری از کوچیها بر میخیزد و کوچی هارا بر اساس فرمان شاهان دیکتاتور تبارگرای قدیم کوچی هارا مستحق چنین جنایت ها میدانند.

چنانکه در جریان بودیم که هجوم اخیر کوچی ها به مناطق هزاره نشین بهسود چه وضعیت اسفبار انسانی را به وجود آورد، که علی رغم فرمان رئیس جمهور کرزی مبنی بر برگشت موقت کوچیها از بهسود هنوز آتش جنگ در آنجا خاموش نشده است و اخیرا بنا به خبرهای رسیده از کابل پنج نفر غیر نظامی دیگر در بهسود بدست کوچیها کشته شده است و همچنین وضعیت رفت آمد هزاره ها در داخل کشور به مشکل مواجه شده است که موترهای مسافربری در مسیر نیمروز هرات قندهار غزنی توسط نفرات طالبان مورد بازرسی قرار میگیرد و هزاره ها را آزار ازیت میکنند و مردم ذائقه تلخ دوران تاریک اندیشان طالب را دوباره احساس میکنند. نیروی اردوی "ملّی" هیچ امنیتی را برای ملت تأمین نکرده است و نمیکنند.

آقای رئیس جمهور که مسئول مبارزه با چنین نابسامانیها در کشور میباشد همچنان خاموش نشسته

 

 


افغانستان واینده نزدیگ
 
من چونکه الهه جان سرورادوست دارم میخواهم تصاویرش درهرگوشه جهان باشد

08:18:16طرح گفتگوی دولت افغانستان با طالبان در آستانه اجلاس لندن

س: اگرچه موضوع گفتگو با طالبان افغانستان از چند سال گذشته مطرح است ولی در این اواخر بیشتر مطرح شده و کرزی رئیس جمهور افغانستان خواهان تجدید نظر و حذف نامهای رهبران طالبان از لیست تروریستها است. در این اواخر هالبروک فرستاده خصوصی آمریکا برای امور افغانستان و پاکستان هم تجدید نظر در این لیست را یادآوری کرده است، نظر شما درزمینه حقوقی و سیاسی در این باره چیست؟

ج : اول باید این موضوع را مطرح کرد که آیا جامعه جهانی و نیروهای خارجی در آمریکا واقعا" تصمیم گرفته اند که در افغانستان صلح برقرار شود یا نه ، اگر آمریکا واقعا" می خواهد در افغانستان صلح ایجاد شود که این نظریه از نظر من نزدیک به واقعیت نیست. ولی بر فرض قبول این نظر ، گفتگو و صلح در افغانستان مساله ای است ضروری. چون در عملیات هشت سال گذشته مخالفین دولت به جای ضعیف شدن قوی تری شدن اند و نتیجه عملیات نظامی صفر بوده است.بر این اساس باید موضوع صلح و گفتگو جدی گرفته شود و شروطی برای گفتگو مطرح شود که عملی باشد و دو طرف حاضر به مذاکرات شوند. یکی از عمده ترین شرایط اینست که باید دو طرف بدون در نظر گرفتن شروط قبلی وارد گفتگو شوند و شروط را قبل از مذاکرات مطرح نسازند. ولی تاکنون این مساله را شاهد بودیم، طالبان می گویند که اول باید نیروهای خارجی کشور را ترک کنند و سپس ما حاضر به مذاکره هستیم دولت و نیروهای خارجی هم می گویند که طالبان باید اول قانون اساسی افغانستان را بپذیرند سپس حاضر به مذاکره هستیم ، طرح اینگونه شرایط حاکی از عدم جدیت در گفتگو است. اما اینکه واقعا" هم کنفرانس لندن و مساله گفتگو نتیجه خواهد داد؟ من چندان خوشبین نیستم چون مساله افغانستان خیلی جنجالی است و تنها مخالفت طالبان و مخالفین دولت در آن مطرح نیست و سایر مسایل هم در ادامه بحران افغانستان نقش دارد و آن منافع کشورهای خارجی و همسایه افغانستان است.اگر فروملی برای حفظ منافع این طرفها ایجاد نشود هرگونه گفتگو بی فایده خواهد بود و فکر نمی کنم که فقط دو طرف یعنی دولت و مخالفین بتوانند با گفتگوی خود بحران افغانستان را حل کنند.

س : کارشناسان عقیده دارند که طالبان هیچگاه حاضر به گفتگو نیستند و هدف آنها ادامه یک جنگ فرسایشی است تا آمریکاییها خسته شده و افغانستان را ترک کنند. همانگونه که در دهه هشتاد مجاهدین شوروی را خسته کرد و شکست داد. آیا شرایط امروز را می توان با شرایط آن زمان مقایسه کرد؟

ج : به یک مساله باید توجه کرد و آن اینکه هر طرف می خواهد از موضع قوی وارد گفتگو شود. اگر دو طرف قضیه به این نتیجه نرسیده باشند که از طریق جنگ نمی توانند پیروز شوند تا آن زمان گفتگو نتیجه ندارد. در شرایط فعلی طالبان فکر می کنند که موضع آنها قوی است و می توانند از طریق جنگ به نتیجه برسند. بنابراین طالبان وارد گفتگو نخواهند شد و شروطی را که طرف مقابل مطرح می کند نخواهند پذیرفت.
به نظر من اول لازم بود که دولت و نیروهای خارجی طالبان را از نظامی به قدری ضعیف می کردند که طالبان به این نتیجه می رسیدند که نمی توانند از طریق جنگ پیروز شوند تا زمانی که طالبان به این نتیجه نرسند که از راه جنگ نمی توانند به هدف خود برسند ، برای مذاکرات حاضر نخواهند شد و اگر حاضر شوند شروط آنها به گونه ای خواهد بود که برای دولت و نیروهای خارجی قابل قبول نخواهد بود.
مساله دوم که به آن توجه نمی شود اینست که طالبان یک جریان واحد نیستند و در حال حاضر مخالفین دولت افغانستان گروهها و جریانهای مختلف با رهبران مختلف هستند و معلوم نیست دولت با کدام طرف می خواهد گفتگو کند. اکنون فقط قضیه مربوط به ملاعمر نیست. در حال حاضر طرفداران حقانی از ملاعمر تابعیت نمی کنند و در مقاومت مسلح غیر از طالبان ، گروههایی مانند حزب اسلامی و سایر گروهها هم حضور دارند. از سویی تمام این جریانها خیلی مستقل هم نیستند و شاید کنترل آنها در دست کشورهای دیگر هستند که فکر نمی کنم آنها بدون رسیدن به منافع خود حاضر به گفتگو شوند. لذا من بعید می دانم که اگر در کنفرانس لندن موضوع گفتگو مطرح شود به نتیجه هم برسد.

س : این نکته مهمی است که آیا کشورهایی که در پشت طالبان هستند حاضر به گفتگو خواهند شد یا نه؟ در این راستا کارشناسان عقیده دارند که امریکا باید بجای اینکه با طالبان وارد گفتگو شود باید با کشورهایی که حامی طالبان هستند وارد مذاکرات شود ، آمریکا این مساله را خوب می داند بفرمائید که چرا آمریکا به سرچشمه و حامی طالبان نمی پردازد؟

ج: بله ، وقتی آمریکا درهایی را می کوبد که نمی تواند از آن پاسخ دریافت کند ، این امر ما را به اهداف و نیات آمریکا مشکوک می سازد. ببینید اگر پاکستان با گفتگو موافق نباشد آیا این امکان وجود دارد که آمریکا در گفتگو با طالبان به نتیجه برسد ، اصلا به نظر من بهتر این بود که بجای اینکه با طالبان گفتگو شود باید کنفرانسی برگزار می شد که در آن کشورهای همسایه و جهان و قدرتهای بزرگ که در افغانستان منافع دارند با هم می نشستند و در این گونه کنفرانس راه حل را تلاش می کردند.

س: اشاره کردید که آمریکا باید اول طالبان را ضعیف کنند و سپس وارد گفتگو شود تا بتواند از طالبان امتیاز بگیرد. در این راستا آمریکا امسال قصد دارد 30 هزار نیروی بیشتر به افغانستان اعزام کند و به عملیات خود شدت ببخشند، آیا آمریکا در این هدف موفق خواهد شد؟

ج: متاسفانه . نه ، چون این نیروها که به افغانستان اعزام می شوند از نظر نظامی به اشتباهات بزرگی دست می زنند . استخبارات آمریکا دقیقا" می داند که رهبری طالبان کجا قرار دارد و آمریکا این را هم می داند که چه کسی به طالبان کمک می کند جامعه جهانی و آمریکا این توان را دارد که مواضعی را که رهبری طالبان در آن مخفی شده است هدف قرار دهد و حلقه هایی را که از طالبان حمایت می کند زیرفشار سیاسی اقتصادی و نظامی قرار دهد. اما این کار را نمی کند و بجای آن مردم بی گناه و عادی افغانستان را می کشد و به شعایر و فرهنگ و مقدسات آنها اهانت می کند و به این ترتیب هم دولت افغانستان اعتماد خود را از دست می دهد و هم تنفر مردم از آمریکاییها بیشتر می شود.

س: به نکته خوبی اشاره کردید که طالبان که در حال نابودی بودند ، به علت اشتباهات آمریکاییها و حملات به غیرنظامیان ، مردم افغانستان به صفوف طالبان پیوستند و طالبان دوباره تقویت شدند. واقعیت اینست که فقط خود نیروهای دولتی افغانستان هستند که می توانند امنیت و ثبات را برقرار سازند. که حملات اخیر طالبان در کابل و مهار آنها توسط نیروهای دولتی افغانستان شاهد این قضیه است که اجازه ندادند طالبان به نقاط حساس وارد شوند. این نشان می دهد که اگر نیروهای افغانستان از نظر کمی و کیفی تقویت شود می تواند در تمام کشور امنیت برقرار کند. سوال اینست که چرا در 8 سال گذشته به این نکته توجه نشده است که ارتش ملی افغانستان مستقل شود و زمینه برای خروج نیروهای خارجی فراهم گردد؟

ج: بدون شک سرانجام تامین امنیت افغانستان به ارتش و نیروی انتظامی افغانستان واگذار خواهد شد و این تنها راه است اما متاسفانه شعار تقویت ، تشکیل و تجهیز نیروهای ارتش و انتظامی افغانستان یک شعار فریبنده است. بیشتر از هشت سال است که آمریکا و ائتلافیان شعار تشکیل و تقویت نیروهای افغانستان را می دهد ولی تاکنون کارهای اساسی در این راستا انجام نشده است.
تجهیزات نیروهای ما خیلی اندک و ابتدایی است. حقوق آنها خیلی کم است و هنوز این روحیه به ارتش و پلیس داده نشده است که آنها برای حفاظت از کشور آماده شوند ، هنوز روحیه دفاع ملی در آنها دیده نمی شود . این ارتش هنوز ، قوه هوایی ندارد و امکانات زندگی آنها خیلی پایین است.
از سویی دیگر باید گفت که تقویت ارتش ملی به منزله یک خنجر دولبه می ماند. نشانه هایی وجود دارد که طالبان می خواهند در ارتش نفوذ کنند و حوادثی دیده شد و دیده خواهد شد که طالبان در ارتش ملی افراد نفوذی دارند که تربیت می شوند و زمانی خواهد رسید که طالبان بوسیله مزدوران خود در ارتش ناامنی را گسترش خواهد داد و دولت را ضعیف خواهد کرد.

س: بازهم برمی گردیم به اینکه آمریکا به جای اینکه طالبان را هدف قرار دهند مردم بیگناه را می کشند چرا اینگونه است. آیا ممکن است آمریکا نخواهد طالبان را از بین ببرد تا بهانه حضور آمریکا درمنطقه و افغانستان باقی بماند و این یک جنگ زرگری باشد؟

چ: ظاهرا" همینگونه به نظر می رسد چون اگر اوضاع را بررسی کنیم دو احتمال وجود دارد یا اینکه موضع آمریکا در حل معضل افغانستان جدی است و یا هم جدی نیست و یک جنگ زرگری وجود دارد تا آمریکا برای حضور و ادامه نیروهای خود در افغانستان بهانه داشته باشد و ظاهرا" آمریکا شعار بازسازی افغانستان می دهد. اما به زندگی روزمره مردم توجهی نشده است. مثلا" من چند روز پیش گزارش نظافت کوچه های کابل بوسیله رفته گران را در تلویزیون دیدم که در آن زنان هم رفته گر می کردند چون هیچ وسیله دیگری برای امرار معاش نداشتند و در پاسخ سوال گزارشگر گفت که جزاین راهی برای امرار معاش فرزندان خود ندارد. آمریکا بودجه این پروژه را فراهم کرده بود ، این زن گفت که خدا به آمریکا خیر بدهد که برای این کار زمینه فراهم کرده است. من بعد از این به فکر افتادم که اگر آمریکاییها این زمینه را برای مردم افغانستان فراهم می کردند که مردم از راه حلال به امرار معاش بپردازند.مردم افغانستان بجای تنفر از آمریکاییها ، شعار دولتی با آمریکاییها را می دادند، اما تمام اوضاع افغانستان نشان می دهد که آمریکاییها نمی خواهند در افغانستان صلح برقرار شود.

س: آیا این بازی پایان هم خواهد داشت؟

ج: هر بازی و جریان در تاریخ یک پایانی داشته است اینکه پایان این جریان به نفع افغانها خواهد بود یا ضرر آنها. معلوم نیست ولی دو احتمال وجود دارد با اینکه مقاومت مسلح علیه دولت از راه نظامی سرکوب خواهد شد که این امکان ضعیف است ،چون ظاهرا" مقاومت روزبروز افزایش می یابد و یا هم نیروهای خارجی بویژه امریکاییها به قدری تلفات و خسارات متحمل خواهند شد، که بالاخره تاریخ تکرار شده و افغانستان را همانند شوروی رها خواهند کرد و افغانستان دوباره صحنه رقابت کشورهای همسایه خواهد شد./ 

 

 


موجودیت ناامنی درافغانیستان
  حضورنظامی بیش چهیل کشورجهان وباموجودیت بودن ارتش داخلی این کشورنه میتواند امنیت رابه افغانستان به وجود بیآورد.

واقعآ یک حرف سوال برانگیزاست که  چرا دراین کشورامنیت هرروزبه تزلزل است .

من معتقد براین  هستم که گویاامریکاو جامعه ملل موافق به  امنیت این کشور نیستندچون اگرامنیت دراین کشور بوجوداید حضورنظامی وغیرنظامی  امریکا ودیگر هم پیما نانش بی  معنی خواهدبود نمیدانم که چی وقت این مشکل که فراراهی مااست حل خواهد شدایاامریکابه مشکلات ما رسیده گی خواهدکردویاخودافغانهاتلاش به خرج دهد

 

 


منوي وبلاگ

  RSS  


درباره وبلاگ


آرشیو وبلاگ
89/04/01 - 89/04/07
88/12/05 - 88/12/21
88/11/05 - 88/11/21

لینک دوستان
http://www.google.com.af/aclk?sa=L&ai=C5Q0gbEuaS5fxMoaK-ga1-o3cApyXhjHoptSpA6z7jOUvEAFQmcK
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::

پیوندهای روزانه
ایا سوالات ریاضی میخواهید
اخبار روزانه کابلhttp://www.google.com/search?hl=en&source=hp&q=%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1+%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87+%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%84&aq=o&aqi=&aql=&oq=&gs_rfai=
تحولات سیاسی درافغانستان
دیکشنری متن انگلیسی به فارسی
شما می توانیدکه هرنوع مشکلا ت خودرا از اینجا بدست ارید
http://bestdic.ir/
أنځورونه درکموند ټولګي
اخبارروزانه کابل
آرشیو پیوندهای روزانه
پرشین وبلاگ